"یا اباصالح المهدی عج"
به نام خدا امانم بده که فقط می توانم از تو امان بخواهم. امانم بده کلیک کن. سلام... دیگه داریم به آخر می رسیم... آخری که، تمام شد و رسوند، ما را به ماهی دیگر از جنس خدا... در این لحظه های آخر هنوز هم میشه در درونش، فرصتی رو پیدا کرد... فرصتی از جنس پاک شدن و خلاص شدن درون، از گناه لحظه های زندگی... پاک بودن، در انتظار ماست... خوب نگاه کنیم و بنگریم، که شاید دیگر نباشیم... پس بگوییم این چنین برای پاک شدن: امام رضا(ع) فرمودند: در آخر ماه شعبان به درگاه الهی بگویید: «اللهم ان لم تکن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان فاغفر لنا فی ما بقی منه» خدایا اگر ما را در چند روز گذشته از ماه شعبان نیامرزیده ای در باقیمانده از این ماه ما را ببخش و بیامرز. الهی آمین... امیدوارم که، مورد قبول درگاه الهی واقع بشه دوست من... خدانگهدار تا وقتی... نوشته شده در تاریخ 89.05.17 به نام خدا به انتظار تو نشستن، اشتباه ماست... به انتظار تو باید ایستاد! قول دادم که بیایم، بخدا حرفی نیست کلیک کن. سلام... امشب فرا رسید... شبی که همیشه انتظارشو می کشم تا برسه... هر سال، یک شبی فرا می رسه که همیشه، دوست داشتنی
هست برای من... امشبم همون شب هست... حالا چرا دوستش دارم، بر می گرده به این که خیلی
خاصه... منظورم تولد هست... تولده یکی، مثل من و یا خوده من... اره تولد من... دوباره یک سال گذشت... یک سالی که خیلی چیزارو یادم داد... یک سالی که پر از هیاهوی بزرگ شدن بود... بسه دیگه... خیلی صحبت هارو میشه گفت، ولی مثل همیشه باید سکوت
کنم... همین چند کلمه که می نویسم، از پا گذاشتن روی سکوتم
هست... خوب باید دیگه پایانی رو نوشت... خدانگهدار تا وقتی... نوشته شده در تاریخ 89.04.29 به نام خدا آنچه ما کردیم با خود، هیچ نابینا نکرد. در میان خانه گم کردیم صاحب خانه را... سلام... با اینکه یک روز دور شده ولی باز هم میشه تولد گرفت... اره تولد... تولد کسی که و یا باید گفت، کسایی که در زندگی ماها همیشه نقش داشتند و دارند... اره منظورم امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) هست... کی دلش می یاد که حتی توی این دو روز، یه ذره شادی هم نکنه. خوشحال نباشه... من که نمی تونم... باید به فاطمه ی زهرا(س) تبریک گفت... باید به حضرت مهدی(عج) تبریک گفت... عصر یک جمعه هست که سکوتم رو شکوندم و دارم می نویسم اینجا، تا تبریک بگم این تولد هارو... کاش این جمعه، یک نفر می آمد... کاش انتظارها به پایان می رسید در این جمعه ها، که باید همیشه منتظر یک نفر بود... یا اباصالح المهدی(عج)... خوب، دیگه باید صحبت هام رو تمام کنم... بازم تبریک می گم، به همه... خدانگهدار تا وقتی... نوشته شده در تاریخ 89.04.25 صحبت کوتاهی در مورد تولد و گریه کلیک کن. به نام خدا سنگ ریزه ها به رسول سلام داده بودند کلیک کن. به انكار هم برمي خيزيم و سيب اعتماد به خاك مي افتد. سقوط همين جاست...
سلام... دوباره در اینجا می نویسم، که شاید یک لحظه آرامش را
در خود ببینم... سختی و یا عادت، که این همه سال رو در من گذروند و
دوباره می گذرونه، فقط یک دوست داشتن رو نشانم داد... وقتی دلم هوای صحبتی می کنه و تا میام صحبتی رو روانه
کنم، سکوت، دلم رو نشانه میره و من رو به تمام کردن صحبت هام، سوق می ده... فقط سکوت رو ترجیح می دم... زندگی برای من، با سکوت بهتره... پس تمامش می کنم صحبتم رو... و آخر، اینگونه پایانی رو برای صحبتم می نویسم: من با یک نگاه، آشنا شدم... باهم حرف زدیم... خیلی افسانه ایی بود، خیلی... اما بعد، خورشید بالا آمد... خوب حقیقت اینه... همینجا. من تنها ماندم... سال هاست که تنها ماندم... پایان... خدانگهدار تا وقتی... نوشته شده در تاریخ 89.04.01 به نام خدا وقتی دلت خیلی... مجال صحبتی نمی تونه دیگه باشه... کاش برای همیشه خاموش میشدم از این دنیا... شب آرزوها: امشب فرشتگان بر زمین نزول می كنند کلیک کن. سلام... پریشانم. بیش از آن پریشانم... انگار نگاهی پریشان در من، راهی رو در بر گرفته... و یا سال هاست که پریشانی را شاید می یابم... از ترس تنهایی، باید چراغی را روشن کنم... آن چراغ زرد رنگ، از سقف اتاق را... مثل آن بالا... گاه، گاهی که به آن نگاه می کنم، انگار در زیر روشناییش، من را حبس نهاده است... و یا اعتراف می گیرد... لحظه هایم، تلخ نگاشته شده اند... چه کسی، توان ماندن در پشت این تلخی ها را دارد!... صبری دیگر ندارم... چه تلخ است، لحظه ها... هم پیمانی نیست که ترس لحظه ها را فرو ریزد... حس لحظه ها، همه وحشت آور است... وحشتی با طوفان بزرگ بی نگاهی تو... خواهم مُرد، از سرگذشتی چون، طوفان سرد بی تو... گاهی دیگر نباید بیش از این سخنی را گفت... خدانگهدار... نوشته شده درتاریخ 89.03.23

