یا اباصالح المهدی عج
سلام... تنها، خلوت و تاریکی یک اتاق... در این اتاق نشیمن، مهمانی هست... نقطه به نقطه ی این اتاق نشیمن رو که نگاه کنید، به یه جایی
از نقطه ها می رسید که شخصی به نام فریاد، که مثال خودم هست، نشیمن رو داره تجربه
می کنه... یک سوال؟!! ذهن من رو داره، پیچ می ده... هرچی می گردم، جوابی ندارم براش... بگذریم، که بعدها مشخص میشه جوابش... می خوام حرفای دنیای خودم رو بیارم روی پرده ی اتاقم... نمایش!!!! اره نمایش می خوام بذارم... تازه اسمش هست فریاد، مثل خودم... پس ببین، شاید جالب باشه!!! حتما بهم بگو، منتظر هستما!!!... از اینجا شروع می شه: که، چه کسی می آید با من فریاد کند؟... شاید صداها قصد شکستن را بخوانند!... در یک رویداد، تارها می شکنند. فضا، می بالد به آوازی که
همچون فریاد است... از محو شدن در فریاد، رویایی از پرواز را که همیشه آرزویی
بی پایان، بشمار می آید، رقم می زند... تنها و دنیایی یک رنگ را در خیال خود می بینم... باز کسی نبود با من، تا فریاد را صدا کند... انگار باید نوشت: هیچکس نخواهد بود، تا فریاد کند با من!... نه، هیچکس نبود و نبود... پایان و نقطه های همیشگی... به نام خدا سلام. این جمله رو که دیدم،برام جالب بود، گفتم بزارم اینجا تا شماها هم ببینید. به بازار سیاه رفتم برای خرید عشق، اما در ابتدای ورودم رو کاغذی خواندم: در غرفه ی هوس بازان، عشق را به حراج گذاشته اند، به قیمت نابودی پاکبازان. شاید نگاهی نمونده باشه برام دیگه...نمی دونم!! سلام... باز چشم ها، می گریند... چشم ها، گونه های سرخ رنگ را، نقش بر چهره می بندند... گونه هایی که سرد و سرخ بودن را، ارغوانی از روزهای دنیای
کنونی، به خود دارند... چشم ها است که نظاره های فصل های قبل را همچون تازه، به یادگار
همیشگی این دیدگان می آورند... آنچنان خواب را زنده می نگارد که هیچ نشانه ایی را، از همه
رویاهای خواب بودن به جا نمی گذارد... مست و به خواب فرو بردن... یاد چشم ها، آنچنان من را مست و به خواب فرو می بُرد، که
گویی در همان لحظه، نظاره های فصل های قبل را می دیدم... چشم ها چه کردند... چه کردند که این گونه ذره های آب را از وجودم جاری
ساختند... ذره های آب، نگاه من را خط خطی می کند... نگاهی که از عمق وجودم جاریست، تا فاصله ایی از تنهایی را، از
نقش بستن بر جانم، نکشاند... باز ذره های آب، حسرتی را در نگاهی می کشاند... دل دیگر طاقتی ندارد... دل به مردن ختم می شود... دیگر نگاهی از چشم ها، با وجودی از گل و بوسه، که همه سرشار
از محبت هست، نیست تا امید به زنده بودن، به آن دل دهد... گویی دیگر مجال نگاهی نیست... نمی یابم دیگر، لحظه هایی را که از گل و بوسه پر شده باشند،
همه جا پر از فاصله هایی از تنهایی می یابم... خالی می مانم... بغضم را در لابلای پلک های خاک خورده می یابم... در نگاه هم، دیگر رمقی نیست... نفس هایم، همه بوی بد خاکستری لحظه های رنج خورده را
دارد... خواهم رفت تا شکستن، در این لحظه های بی نگاه خود... معصومانه می گریم تا شاید، تنهایی همیشگیم را تنها نذارم... همچون فانوس شکسته، خسته تر از هر لحظه ی غم آلود، تاریک می
شوم... همه از شاکی های نگاه، سخن می گویند... دیگر مجالی که باید نگاه کردن را از آن خود کند، نیست... نمی یابم دیگر... سرخی گونه هاست که شرطه چشم به راه بودن را، همچون تیغ بر
جان زدن می نگارد... گریه های تنهایی خود، برنده تر از تیغ های حال نگاه چشم
هاست... دیگر مجال پروازی نیست به آن دیار کهکشان سالیان قبل... فریادی از سوز دل که همه، لحظه ایی از تنهایی را نشان می دهد،
می آید... رد پاها دیگر مجال رفتن ندارند... سوز دل، مرگیست، که فراتر از جانم را می فشارد... فریاد های بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.08.20 بازم سلام... نمی
دونم چرا اینقدر سکوت کردن رو دوست دارم تازه گی ها... امروز به خودم خیلی
نگاه کردم، دیدم واقعا خیلی عوض شدم. بیش از اونی که فکرشو میکردم... دلم
فقط یه دنیایی پراز سکوت و تنهایی می خواد که بشینم و به یه نقطه از اون
دنیارو خیره بشم... شبا
یه جایی رو پیدا کردم که خیلی آرامش بخش هست برام... یک ساعتی انجا می
شینم،تنهای تنها و حرف می زنم با خدا... خیلی سبکم میکنه... سلام... سپیدی، در بر می گیرد... سیاهی جایی ندارد دیگر... جایی ندارد در این واژه های سبک نشینه تنهایی های من... بی نشان بودنه واژه ها در سیاهی، راهی را در میان کوچه های
دلم که همیشه سرشار از گُم شدن هست، چیز دیگری را ارمغان نمی آورد... سپیدی واژه ها، همه جا را از نشاط هوای تازه، خبر می دهد... رها کردن سیاهی... دیگر چیزی را به جز این، در رویاهایم نمی بینم... دیگر دوست داشتن ها، برایم همچون رویایی ناپذیر می ماند... دیگر سپیدی نگاه معصومانه چشم هایم، جرات پلک زدن به مقابل
احساس سالیان طولانیم را ندارد... دیگر توانی نیست تا من را رها کند... جایی نمانده است دیگر... جایی نمانده است دیگر تا پر نکند با لحظه هایی غم انگیز
جانم را که همه جا، شکستن را می بینم... همیشه نگاهی به لحظه ها، بغضی را که در سینه ام می نشاند،
دنیا را آلوده تر از حال، از سیاهی چشم ها هم می بینم... واژه هایی که سالیان دراز را با خود همسفر کرده بودم، همچون
تلخ ترین ها، با خاموشی از نگاه پلک هایم که من را تنها می نگارد، می بینم... باز رفتن های بی انتها... باز رفتن های بی انتها و دست های گرفته شده به سوی هدف و
قدم هایی که از پاهایم سرچشمه می گیرند، توان همیشگی لحظه های رها کردن خود را، از
واژه های سیاهی ندارند... کجاست تا سپیدی پر کند، لحظه های دردآور را... فریاد های بی نشان از وجودم جاریست... اشک های بی نشان، که گونه ها را سرختر از حال، به دیدگان می
آورد، سرگردان می بینم... همیشه خواسته های دل، من را آویز بر صلابه می خواند... آهی ندارم دیگر... کشیدن آه هم دیگر، یک لحظه از جانم را سبک وار، نمی
نگارد... چه لحظه هایست... همه از پایان و بی رمق بودن، سخن می گویند... سخن هایی که هر کدام به زبان آوردن هم، مثل تیغ بر رگ
کشیدن، می ماند... دیگر مجالی نیست... سیاهی است که مجال رها کردن خود را، نیز بسته است... سپیدی باز آید... باز آید تا رها کردن را خوب بیازمایم... رها کردن فریاد ها، که حتی در خواب هم نمی بینم... ردپاها را بنگر... فریاد های بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.08.08 به نام
خدا...
سلام... وبلاگ کلوبم: گریه نکن کلیک کن و خدانگهدار از اینجا، تا وقتی... وقتی که شاید، برگشتی را برایم گذاشت تا دوباره
ردپایی از فریادم را در اینجا، بنویسم... با تمام فریادهایم، خدانگهدار...برای مدتی، رفتنی شدم... بغضم را بنگر................................ و آخر، اینگونه می نویسم بر سردر، تنهایم: لحظه های آخر،
اشک ها بوسه بر گونه هایم نهادند... لحظه های آخر،
آرزوها را حسرت بر دلم نهادند... لحظه های آخر،
راه برگشت را، راهی ندادند... لحظه های آخر،
مُردنم را همراهم نهادند... Cry
سلام... نشانه ها می آیند... از سر سوی، همه جا را خط می زنند... واژه ها، بر سر زبان ها می شکنند... لحظه ها، سوگ آرامش را می خوانند... پا نهادن در نشانه های کوک دنیای کنونی، همه را، بر سر در
وا می دارد... قدم های لرزان وجود خویش را که حاکی از شکستن در تاریخی از
پیچک های زمان حال است، بر روی ردپاهای پا نهاده در اینجا، به چشم ها می آید... حقیقت، دنیای کنونی است و حقانیت، کوک دنیای دیگر است... سازها، همه از بی رمق شدن می نالند... واژه ها، از سر زبان ها، فاصله می گیرند... نیست مرحمی تا بگشاید سازی از این واژه های خاک خورده، که
گویی حبس شدن را آموخته اند... دل، نشانه بودن را فراموشی دارد... خاک هایی که از واژه های حبس شده بر می خیزند، نشانه ایی
ندارند... تلخ، خاموشی و بی نشان شدن را، با خود دارند... گمشدن... فریادی می آید که گویی، گمشده ایی را، ناله ی ساز به خود دارد... زندگی در گمشدن و شکستن... باز گمشده ی زندگی، به چشم ها می آید... باز دنیای کنونی، آواره بودن را در زندگی می آموزد... و مصیبت گمشدن در زندگی را با تلخ ترین نگاه ها که همه،
نگاه های سرشار از بی احساسی هست، رهسپار دنیا می کند... مصیبت، شکستن در زندگیست... زخم های درشت، وارثی را دارند... نه، طاقت دلها، دیگر نیست... دل دیگر، جرات نگاه زخم ها را ندارد... آوارگی در اینجاست... شانه هایی نیست تا سر برآن فرود آید... دنیای عاشقی و سنگر نداشتن، اینجاست... آخرین نشانه ها می مانند برای رفتن... با یک نگاه، رفتنه به آسمان را با خود می خوانم... همسایه ایی نیست در اینجا... رفتن، شاید همسایگی را، در آسمان نشان داد... لحظه ایی نیست که نشانه ایی جز، حقانیت دنیای دیگر را
نخوانم... غریبه ها، همه بی نشانند... نشانه ها، همه برای خداست، تا بغض های شکسته را مهمان خود
کند... فریادی، رهسپار شد به آسمان... فریادهای بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.08.07
