تبليغاتX
رد پای یک فریاد


رد پای یک فریاد

یا اباصالح المهدی عج

به نام خدا

 


سلام...

امیدوارم که خوب باشید...

گفتم به خودم که امروز، یک کم صحبت کنم. شاید با خودم، شاید هم نه...

مثل هر روز، از روزهای زندگی که می گذره چه بد و چه خوب، که باید فقط تحملش کنی، عصر راه افتادم و از خانه آمدم بیرون...

رفتم و رفتم. تا اینکه به باجه روزنامه فروشی رسیدم. مثل هر روز، روزنامه ی خودمو گرفتم. راه افتادم. نگاهم به لحظه های جلوی پاهام بود. تو راه مسجد بودم، برای نماز...

توی راه برگشت به خانه، بعد از نماز بودم که یاد یه لحظه هایی، ذهنم رو مشغول کرد.

یاد چند روز پیش که یه مدتی رو، دور بودم به خاطر دلایلی، ذهنم رو مشغول کرده بود.

همون جمله ایی که، چند روز پیش اول وبلاگم نوشته بودم که این بود: کاش بر نمی گشتم، از ته دل میخواستم... بیشتر داشت توی ذهنم بالا و پایین می رفت...

حرف دلم بود که نوشته بودم، چون نمیخواستم برگردم ولی خدا نخواست...

آدما، یه وقتایی به قدری تغییر می کنند که حتی خودشون رو هم نمی شناسند. حالا باید فکر کنیم که ماها، از اون آدما شدیم یا نه؟!!

چیزی که باعث میشه تغییر ایجاد بشه، محیط اطرافمون و برخورد های دیگران با ما و برعکسش هست. حتی ممکنه که، کارهایی رو انجام بدیم که برامون سخت بوده قبلا، ولی وقتی توی اون محیطی بودیم که انجام میشده، برامون آسون هم شده...

تا حالا واقعا فکر کردید به این موضوع، که چقدر تغییر کردیم، برای چی تغییر کردیم؟!

همین تغییرات باعث شد که من به اون جمله فکر کنم، که کاش برنمی گشتم...

بیشتر لحظه های زندگی من، برای خودم تنهاست. (به غیر از اون لحظه هایی که باید به فکر، خانوادم باشم) هیچ کس، نقشی رو توی لحظه های من، ایفا نمی کنه. توی این لحظه ها، به خودم فکر کنم، شاید هم به...

بیخیال روزگاره دیگه...یه لبخند، با یک شیرینی تبسم دار، چهره ی حال من رو، داره تجربه می کنه...

برای همین، همیشه میگم که؛ "همیشه لبخند بزن به زندگی دوست من"...

کاش ما آدما، واقعا زندگی رو به همون معنی واقعیش درک می کردیم...

دیگه مجالی نمی بینم که بخوام حرفی بزنم. برام بهتره...

ممنون که وقت گذاشتید...

پایدار باشید دوستان من... 88.12.12

نوشته شده در جمعه 14 اسفند1388ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط "C.r.Y"| |

به نام خدا



سلام... دنیایم را بنگر; سکوت مطلقی پابرجاست و من مانده ام در گردبادی از سکوت که جانم را لبریز پریشانی ها کرده است... Cry


مطلب وبلاگ کلوب، لولای شکسته کلیک کن.



سلام...

وقت رفتن، و وقته سازهای بی نگاه...

به مانند، جا ماندن در یک راه...

رخسارهای رنگ پریده ی زرد...

به پیوست، صورته نیمه آلود، از بغض های رنج...

همه نشانی از درونم را با لحظه هایی تلخ، به نمایش پرده ی زمان می آورند...

کوچه هایی بی نشان، در حال سپردن قدم های خاک خورده، تا به آن هنگامه ی تاریکی نیمه شب، گویای لحظه های سرد وجودم، بر زمان حال کنونی، پیوست خورده است...

گفته هایی که همه، به امید دیدار دوباره ی لحظه هایی از گذشته ی خود، بر زبان می آورم تا همچنان دل خوشیم را زنده نگه دارم...

آنچنان سرد شکسته ام که زمان، برایم ترسی را تداعی می کند که جانم را، لرزشی تلخ تکان می دهد...

من، آن نیستم که دیگر زمان تلخ را نبینم...

دستی نیست تا باز کند تمام گره های خیال حالم را، که همه سرشار از شکستن سرد است...

خواهم چشید، باز همه ی لحظه های وجودم را...

تپش ها!!!!...

تند می زند در قلب خونین بارم...

تپش ها در حسرت مانده اند...

که لحظه های سبک را، تجربه ی خیال خود کنند...

می زند تپش های خونین، بر صورت نگاه قلبم، که فقط گریان بودن را، سرشار از وجودم می آفریند...

دل کندن از خانه های گذشته ی قبل، که غریب حال است، نمی توان به سادگی گذشت...

گرفتار لحظه های سخته دنیای کنونی شده ام...

آمدن، راه ساده ایی بود و رفتن، تلخ ترین دشواری های کنونی است...

آمدن، ساده بودن را به نمایشی از پرده ی روزگار درآورد و رفتن، سوز دردش را فقط می فشارد...

نیامدن دل...

دل، سخنی از نیامدن، به راه دیگر می زند و رفتن ها را باز بی جان می کند...

مجالی نیست دیگر...

همه ی جانم، سخن از ماندن می نگارد تا دل، تنها نباشد...

امروز و فرداها، همه، یک رنگ دل هستند به ماندن...

دل گرفته گی هاست که اینگونه، فریاد را می دمد از وجود جانم...

جا ماندنه دل، لحظه هایی را نشان می دهد که همچون به روزگاری رسیده است، که رفیق نیمه راه بودن را هرگز نخواهد چشید...

من هنوز راهی را برای بودن می یابم تا نیمه راهی بودنه دل را، بی معنای دنیای کنونی کنم...

همه جا، رد پای انتظار می نشیند...

سخنش را می شنوی...

تنهایی را فقط می خوانم در وجود...

تا شریک تنهایی های خود باشم...

فریادهای بی انتها "Cry" نوشته شده در تاریخ 88.08.25

نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط "C.r.Y"| |

به نام خدا


مطلب وبلاگ کلوب، الکی کلیک کن.
سلام... حالم خوب نیست، برام دعا کنید...
چند روزی رو نیستم،جایی که میرم اگه نت باشه،حتما سر میزنم و میام... اگه فرصتی رو داشتید، منو حتما دعا کنید، خیلی احتیاج دارم...ممنون و پایدار باشید دوستان عزیز.


سلام...

تنها، خلوت و تاریکی یک اتاق...

در این اتاق نشیمن، مهمانی هست...

نقطه به نقطه ی این اتاق نشیمن رو که نگاه کنید، به یه جایی از نقطه ها می رسید که شخصی به نام فریاد، که مثال خودم هست، نشیمن رو داره تجربه می کنه...

یک سوال؟!! ذهن من رو داره، پیچ می ده...

هرچی می گردم، جوابی ندارم براش...

بگذریم، که بعدها مشخص میشه جوابش...

می خوام حرفای دنیای خودم رو بیارم روی پرده ی اتاقم...

نمایش!!!! اره نمایش می خوام بذارم...

تازه اسمش هست فریاد، مثال خودم...

پس ببین، شاید جالب باشه!!!

حتما بهم بگو، منتظر هستما!!!...

از اینجا شروع می شه: که،

چه کسی می آید با من فریاد کند؟...

شاید صداها قصد شکستن را بخوانند!...

در یک رویداد، تارها می شکنند. فضا، می بالد به آوازی که همچون فریاد است...

از محو شدن در فریاد، رویایی از پرواز را که همیشه آرزویی بی پایان، بشمار می آید، رقم می زند...

تنها و دنیایی یک رنگ را در خیال خود می بینم...

باز کسی نبود با من، تا فریاد را صدا کند...

انگار باید نوشت: هیچکس نخواهد بود، تا فریاد کند با من!...

نه، هیچکس نبود و نبود...

پایان و نقطه های همیشگی...

نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط "C.r.Y"| |

به نام خدا

سلام. این جمله رو که دیدم،برام جالب بود، گفتم بزارم اینجا تا شماها هم ببینید.

به بازار سیاه رفتم برای خرید عشق، اما در ابتدای ورودم رو کاغذی خواندم: در غرفه ی هوس بازان، عشق را به حراج گذاشته اند، به قیمت نابودی پاکبازان.

شاید نگاهی نمونده باشه برام دیگه...نمی دونم!!


سلام...

باز چشم ها، می گریند...

چشم ها، گونه های سرخ رنگ را، نقش بر چهره می بندند...

گونه هایی که سرد و سرخ بودن را، ارغوانی از روزهای دنیای کنونی، به خود دارند...

چشم ها است که نظاره های فصل های قبل را همچون تازه، به یادگار همیشگی این دیدگان می آورند...

آنچنان خواب را زنده می نگارد که هیچ نشانه ایی را، از همه رویاهای خواب بودن به جا نمی گذارد...

مست و به خواب فرو بردن...

یاد چشم ها، آنچنان من را مست و به خواب فرو می بُرد، که گویی در همان لحظه، نظاره های فصل های قبل را می دیدم...

چشم ها چه کردند...

چه کردند که این گونه ذره های آب را از وجودم جاری ساختند...

ذره های آب، نگاه من را خط خطی می کند...

نگاهی که از عمق وجودم جاریست، تا فاصله ایی از تنهایی را، از نقش بستن بر جانم، نکشاند...

باز ذره های آب، حسرتی را در نگاهی می کشاند...

دل دیگر طاقتی ندارد...

دل به مردن ختم می شود...

دیگر نگاهی از چشم ها، با وجودی از گل و بوسه، که همه سرشار از محبت هست، نیست تا امید به زنده بودن، به آن دل دهد...

گویی دیگر مجال نگاهی نیست...

نمی یابم دیگر، لحظه هایی را که از گل و بوسه پر شده باشند، همه جا پر از فاصله هایی از تنهایی می یابم...

خالی می مانم...

بغضم را در لابلای پلک های خاک خورده می یابم...

در نگاه هم، دیگر رمقی نیست...

نفس هایم، همه بوی بد خاکستری لحظه های رنج خورده را دارد...

خواهم رفت تا شکستن، در این لحظه های بی نگاه خود...

معصومانه می گریم تا شاید، تنهایی همیشگیم را تنها نذارم...

همچون فانوس شکسته، خسته تر از هر لحظه ی غم آلود، تاریک می شوم...

همه از شاکی های نگاه، سخن می گویند...

دیگر مجالی که باید نگاه کردن را از آن خود کند، نیست...

نمی یابم دیگر...

سرخی گونه هاست که شرطه چشم به راه بودن را، همچون تیغ بر جان زدن می نگارد...

گریه های تنهایی خود، برنده تر از تیغ های حال نگاه چشم هاست...

دیگر مجال پروازی نیست به آن دیار کهکشان سالیان قبل...

فریادی از سوز دل که همه، لحظه ایی از تنهایی را نشان می دهد، می آید...

رد پاها دیگر مجال رفتن ندارند...

سوز دل، مرگیست، که فراتر از جانم را می فشارد...

فریاد های بی انتها "Cry" نوشته شده در تاریخ 88.08.20

نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط "C.r.Y"| |

به نام خدا


بازم سلام...

نمی دونم چرا اینقدر سکوت کردن رو دوست دارم تازه گی ها...

امروز به خودم خیلی نگاه کردم، دیدم واقعا خیلی عوض شدم. بیش از اونی که فکرشو میکردم...

دلم فقط یه دنیایی پراز سکوت و تنهایی می خواد که بشینم و به یه نقطه از اون دنیارو خیره بشم...

شبا یه جایی رو پیدا کردم که خیلی آرامش بخش هست برام... یک ساعتی انجا می شینم،تنهای تنها و حرف می زنم با خدا... خیلی سبکم میکنه...

نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط "C.r.Y"| |