تبليغاتX
رد پای یک فریاد


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

سلام

ممنون از کامنت های زیبای شما

 

زندگي..............

 

زندگي تکثير ثروتي است که نامش محبت است

 

زندگي شهد گل است

زنبور زمان مي خوردش

آنچه مي ماند به جا

عسل خاطره هاست.

 

زندگي آهنگي است نيمه تمام

دريايي خروشان است که هيچ چيز در آن

رنگ حقيقت به خود نمي گيرد

مگر محبت و دوستي.

 

زندگي گل زردي است به نام عمر

آينه ی شکسته ايست به نام دل

و مرواريد غلطاني است به نام اشک.

 

زندگي تر شدن پي در پي

زندگي آب تني کردن در حوضچه ی اکنون است.

 

 

Hosted by Tinypic.com

نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

نشسته ام تنها بر ایوانی سرد ... آزاد و رها ! رهاتر از همیشه ...

 حسی هم به هیچ کس و هیچ چیز ندارم ... حتی به به صندلی  ِخالی  ِ کنارم ...
 جایی آمده ام دورتر از آنچه که تصور کنی .
 مزاحمی نيست.سکوت است و سکوت و سکوت.
 نفس می کشم در هوایی پاک.
 نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز.
 خالی از عطر فریبنده  تو . حتی خالی از آلودگی  ِ همیشگی  ِ شهرِ .
 من اینجا هستم ، در آرامشی مطلق .
 آرامشی که حتی تصورش را هم نمی کردی .
 هیچوقت اینجا نیاورده بودمت . 
 دریغ از یک لحظه ارتباط با دنیای تو .
 امشب آسمان من و آسمان تو میلیارد ها ستاره  دارند
 و حتی شاید کرور کرور گل سرخ...
 شب خاطره انگيزی است برای من و تو و حتما بلندترین شب سال ! 
 کاغذی دست و پا می کنم تا بنویسم. اما برای تو .
 " آن که جان داد مرا عشقت بود و آن که لرزاند مرا هجرت بود... ."
 فارغ ام ، حتی از تپش های همیشگی این دل دیوانه در سینه ام ...
 دلم هم مدتهاست که شور تو می زند ... 
 و همچنان دو صندلی در ایوان ...  
 یکی برای من و دیگری برای تو ... 
 و من همچنان حسی به صندلی  ِ تو  ِ که در کنارم هست دارم ... 
 
 می دونی ... تو باید واقعیت و قبول کنی .... من تو رو دوست دارم ، تو رو  دوست دارم   
 نه یک نفر دیگری .... !!
 قيافه ام موقع گفتن اين حرفا خيلی سرخ شده بود

 اينو خودمم می تونستم حس کنم
 همونطور خشکم زده بود. 
 خودشو توی آينه نگاه کرد و گفت :
 - می دونم که خيلی منو دوست داری ولی من هم تو رو دوست دارم ... عزيزم .
 عزيزم ...
 نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم می خواستم بزنم زیر گریه!
 - اين يه چيز طبيعيه .. سخته ولی طبيعيه ... من فقط حقيقتو بهت گفتم .. همين .
 
نشستم روی صندلی و سرمو بين دو تا دستم گرفتم
 گفت: خوب من باید برم
 مواظب خودت باش عزیزم !!!
 سرمو بلند کردم . وقتی صدای به هم خوردن در اومد , بلند شدم و مثل ديوونه ها خودمو رسوندم پشت پنجره
 و اوون داشت خيلی آروم از کنار پنجره رد میشد و هر دو به هم نگاه می کردیم ...
   
 يه حسی بهم میگه .. خوب کاری کردی که راسته شو گفتی 
 دوستت دارم ... 
 امشب خوابم نمی بره ...
هنوز نشستم تو ایوون ... کنار یه صندلی خالی(اوون) ...
حالا دیگه نمی تونم یک روز نبینمش ...
ساعت از سه نيمه شب گذشته ،
انگار يکی از اون ته .. از توی سياهی ها داد می زنه
دوستت دارم عزيزم ...
                           خيلی دوستت دارم ...
                                
                    عاشقتم مثل تو ...................
 
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

بچه که بودم

  مدام دستم رااز دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم

  و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگی رد شوم .

  حالا که ديگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی ،

  هر چه وسط خيابان زندگی سر به هوا می دوم ،

  هيچ کس حاضر نمی شود دستم را بگيرد و

  برای لحظه ای حتی مراقبم باشد .

 Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

   بلاتكليفم!
   مثل كتاب فراموش شده يي
   رو نيمكت يه پارک سوت كور
   كه باد ديوونه

   نخونده ورقش مي زنه

  حالا هدف از زندگی چيه؟

 

  Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 دوست دارم
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |