یا اباصالح المهدی عج
سلام… میخوام قبل از اینکه یادداشتی رو بجا بزارم، بگم که تولد بهترینم مبارک.با اینکه خبری ندارم و نیست بازم هیچ وقت این روز رو از یاد نمی برم.درسته هیچ وقت و هیچ کس، تبریک تولد خودم رو بهم نگفت ولی بازم من میگم. در مورد سوالی که پرسیدی که منظور کیست باید بگم: نمیدانم،نمیدانم و نمیدانم... از خدا بپرس تا بدانی که جواب چیست... بازهم،من چیزی نمیدانم... و جمله ی همیشگی خودم:"با خود میروم،با کوله باری از خاطره ها.به سمت،نقطه یی در آسمان ها،که مقصد دیگری نمی یابم با وجود خدا..." یک قدم مانده تا ویران،ویران شوم... منتظر یادداشت هایی از جنس فریاد باشید... سلام. دوباره نتونستم حرف هامو برای خودم تنها بگم. دوباره براتون می نویسم. سکوت همه جارو پر کرده. صدایی نیست. هیچ کجا. نمی شنوم هیچ چیزی رو. نمی دونم، من صدایی رو نمی شنوم یا هیچ صدایی نیست. سکوت مطلقی پابرجاست. دنیا چرا سکوت کرده!؟ چرا جوابی نمیده. انگار نه انگار یکی منتظره. در حال انتظار کشیدنم توی این خلوت. خلوتی که هیچ سخنی غیر از سخن خودم نمی شنوم. این رسمش نیست که دنیا سکوت کنه. دردی از من کم نمی کنه. ای کاش بیشتر از اینها قدر یک دیگرو می دونستیم. دنیا، من که تورو بخشیدم. یادت رفت دادمت به دریا. تو که دیگه تنها نیستی. ولی من مثل همیشه با خاطرهام توی یک سکوت بی انتها که هیچ فریادی توی اون شنیده نمیشه، رفاقت می کنم. این وسط گاهی هم با خودم هستم. که با آینه، با خودم همدمی می کنم. خلوت بی کس و تلخی دارم نه!! ولی خیلی چیزا توش پیدا میشه. چیزای مثل: عشق،معرفت،همدم تنهایی. و خیلی چیزای دیگه. میخوایم با سکوت، دنیایی رو بسازیم که هیچ کجا پیدا نشه. با هم دیگه، خلوت کنیم، همدرد باشیم و مستقل. هیچ کسی رو راه نمیدم به این دنیا، غیر از یک نفر. هنوز دارم به درون خودم فکر میکنم. تمام شدنی نیست انگار. دیگه کی می خواد تموم بشه. انگار غم و غصه پاهاشو محکم بسته که کسی نتونه اونو حرکت بده. نمی دونم... . اینقدر حرف های نگفته هست که فقط باید براشون گریه کرد. گریه بی کس بودن و همدم نداشتن. خودت که خوب میدونی، حرف های قشنگی با هم می زدیم. مثل زندگی، مهربونی، همدردی... . ولی حالا چی!؟ میخوام صدسال نباشم و این روزارو نبینم. بس دیگه به خدا... . باید به فکر ساختن باشیم نه چیزه دیگه ایی.با توهستم! گوش می کنی؟ بیا که دنیا و زمونه انگشت به دهان بمونن. بیا که باهم از دوست داشتن، از مهربونی و چیزای دیگه بگیم. تو که خوب میدونی، تنهات نذاشتم هیچ وقت. حتی یک لحظه. بازم میگم بیا که محکم ترش کنیم. انتظار می کشم و منتظر. تا آخرین قطره ی خون وجودم. می دونی که چقدر نذری دادم تا پیشم باشی و برگردی!! باید جوابی واسه نذری هام داشته باشم. وگر نه هیچ چیزی رو باور نمی کنم. اینارو خودت خوب می دونی. ولی بازم برات گفتم. بیا تا با امدنت، همه چیزرو، از خوابی که فرو رفتن بیدار کنیم. ببینم واقعیت رو که بازم میشه زندگی کرد، عشق داشت، وجود داشت. دلم گرفته و قلبم مثل همیشه شکسته. خورده شکسته هاشو که می بینی. دست به شکسته ها بزنی دستتو می بره. ولی بازم امید دارم به این شکسته ها، که با تو، یک روزی شکسته بودنشون رو فراموش می کنن. بازم موندم گریه کنم یا نکنم، واسه این تباهی. واسه این سیاهی بی انتها. ولی به دل خودم میگم: گریه نکن، گریه شکون نداره. راه امیدم هنوز نبسته. اون برمی گرده، گریه نکن، گریه نکن ... بازم جمله ی معروف و بی انتها و تمام نشدنی: دوستت دارم... فریادهای بی انتهاCry. نوشته شده در تاریخ۱۲/۱۲/۸۷ 
