"یا اباصالح المهدی عج"
و بازهم سخنی در راه هست: تو قدر من ندانی، مرا به کم فروشی بهای من باشد کم، بهای من باشد بسیار... (خدایا...) و فریاد ها این چنین می آیند: " در سکوتی از تنهایی گرفتار شده ام که گویی رعدوبرق چشمانم،چیزی به جز رگباری از جنس قطره های بلورین را نشان نمی دهند. Cry" و یادداشتی خاکستری، دیگر سلام... چه سخته نگاه عشق رو، تو رویاهات داشته باشی ولی وقتی که خودت میدونی، رویا هست، حسرت بخوری. چه سخته دلواپسی های همیشگی رو داشته باشی ولی بدونی که مال تو نیست... همه ی وجودم پرشده از نفرت بی گناهی. وقتی که دیگه دلواپسی، همه ی وجودت رو پر کنه. هیچی توی وجودت شعله ور نباشه. امید به چی داشته باشی. همه چیز رو قبول کردم. از کوچک تا بزرگ. ولی هیچ چیزی رو عوض نکرد. یک نواخته، انگار همه چیز. حتی رویاهای پوچ. سرگردان، دلهوره های بی انتها، ماندن در دنیای بی مفهموم. رسیدن به نقطه ی صفر درجه از هر طرف، در کوچه های بن بست و تکراری. همه و همه، نشانه ی جز تنهایی و دلشوره ی من، برای تو نیست. ساده نیست، بودن و یک روزی نبودن، زیر سایه های بی رمق خورشید، که هیچ گرمی را در وجودم پایدار نمی کنه. دیگه خورشید داره ثابت می کنه، که ساده ماندن، ساده عشق ورزیدن، ساده گریان بودن، توی دلواپسی های بی انتها برای هرکسی آسان نیست. و دلشوره هایی بسی سخت و بی انتها، در جوی خشک و کوچک اما مثل رود، پایدار. مسیر تکرار هر روز را با نشانه هایی کمی تکراری و جریانی نوسان دار، با هدفی که در آن دورها به چشم می خوره و تمام شدنی نیست این دویدن ها، توی جوی خشک و خاکی، و با قطره،قطره ی خون وجودش در آن تشنگی تمام نشدنی و جانسوز و بی پایان و بی رمق کننده، در انتظار یک لبخند، حتی کوتاه، با وجودی گرم، طی می کنه و پایدار می مونه. باز هم می روم به سوی تکرار شدن ها و بوسه های بی انتهای آن دوران، به سوی یک گل، مثل رُز، که همیشه رُز می ماند برایم، که سال ها در وجودم و در آغوشم بزرگ و بزرگ تر شد، قدم بر می دارم. خواهم رفت باز هم در این، بی انتهایی های یک عشق و یک دوست داشتن، اما بزرگ و تمام نشدنی. و بی پایان یافتنه رفتن های من، در این جاده ی خلوت، که در یک عمر، دلواپسی تجربه کرده ام، رهگذرم. تک و تنها و بُغضی بی انتها، در وجودم، رفیق قدم برداشتن های من و همدردی کردن یک جسم مرده ایی، مثل خاک و بی رنگ بودنش و خط کشیدن های بی انتها، روی آن بی رنگی ها، چیزی همسفرم نیست. از آن دورها، باز هم چشم هایت را نظاره کردم. که چیزی به جز، عشق و دوست داشتنم، در وجودم شعله ور نکرد. همیشه آتشی در وجودم، شعله ور هست. که یاد دوست داشتنت را از سر تا پای وجودم، دوچندان تر می کنه. کم نیست این همه... همه چیز را در وجودم گرفتی، مثل آب روان، در بیابانی خشک و تشنه. من ماندم و بیابانی خشک و بی انتها. فریادی می آید از این سرزمین بیابانی. آشنا نیست این فریاد. شاید آشنا باشد... آن را خوب، به خاطر بیاور. که روزی تو در آن سرزمین، دریایی بودی... باز هم، هنوز برایش دریایی بی کران هستی. فریادهای بی انتها"Cry" نوشته شده در تاریخ 87.12.19 گفته هایی از من، تولد...کلیک کن.
و دیگر، فریادی کوچک:
"فریاد است که در سکوت به معنا می رسد و سکوت را در بغضی می آفریند که طوفانی از جنس رگبار را،میشکند...Cry" و یادداشتی دیگر: سلام. هنوز فریادی در وجودم، جاریست تا سخن بگویم. پشت پنجره ایستادم و نیامدی. نشستم و با رویاها، آسمان را گشتیم ولی باز هم نیامدی. با خود خلوتی بی انتها کردم، به کسی دلم را ندادم ولی باز هم نیامدی. سال ها انتظار کشیدم، ولی باز هم نیامدی. من ماندم و خلوت تنهاییم، ولی باز هم نیامدی... از پشت پنجره با خورشید سخن می گویم و با قطره های بارون همدمی می کنم ولی باز هم نیامدی. ستاره ها هر شب، تنهاییم را روشن می کنند ولی باز هم، با نبودن تو تنهای،تنها هستم. هر شب ماه، همدردی میکند و تنهاییش را نشانم می دهد. من ماندم و عشق تو در این خلوت بی انتها. قطره های بارون از روزنه های وجودم روانه می شوند و غصه ها، توی دلم جاری. بغضم می شکند و دلم هوایی تو می شود پشت این پنجره. پشت این پنجره به انتظار می مانم تا بیایی. با قطره های بارون، انتظار میکشیم و می مانم تا بیایی. پناهی نیست که به سوی آن، روانه شوم. هنوز هم به خاطر دل تو، پشت این پنجره ایستاده ام. خزان ها پشت سرهم می آیند. ولی بهاری نمی بینم. دل خوشیم این است، که بهاری در یاد تو دارم. برای تو گلم می گویم که مرا از یاد نبر. هنوز هم از عشق، برایت میخوانم. بی تو من، اسیر آرزوهام. سرگردان، پشت این پنجره. ثانیه ها هر کدام، با حادثه ایی در کمین نشسته اند تا بگیرن جانم را. بیا تا با آمدنت، ثانیه ها اسیر همیشگی شوند و فاصله ها به فراموشی. فاصله هایی که تورا از من گرفتند. تا من را، روانه بیابانی خشک کنند. هنوز چیزی از عشقم، نباخته ام توی این بیابان. هنوز سبز،سبزم. هنوز قطره های بارون، گرمی دلتنگیم را نتوانسته اند سرد کنند. و خورشید، گرمی عشقم را دوچندان کرده است. ستاره ها روشنی را نشانم دادند و ماه، باهم بودن را، برایم معنی کرد. با بخار پشت شیشه، دوستت دارم را نقاشی کردم و نشان دادم به سرما. نشان دادم به سرما که هنوز می توان گرم بود حتی مثل امیدی با روزنه ایی کوچک. باد هنوز دنبال روزنه های آشنایی می گرد تا خاموش کند شعله اش را. ولی همچنان مثل یک کوه، ایستاده ام. می شکنم این باد را... هنوز از توی کوچه، به پنجره اتاقت نگاه می کنم و در دلم به یاد دوستت دارم ها می بالم. هنوز از توی کوچه، چراغ روشن را نظاره می کنم و به یاد دلتنگ بودنت می گریم. هنوز روشن و خاموش شدن چراغ را، در رویاهای گذشته می بینم و قطره های باران را، روانه می یابم در این تنهایی. هنوز نوشته ی روی کاغذ و پشت در ایستادن ها را می بینم و در وجود خود، قطره های باران جاری شده را می یابم. و دیگرو دیگر ها پشت این پنجره... این است دید من از پشت پنجره تا آن دوردست ها... باز هم خواهی دید، دلتنگی و دوستت دارم های من را، در آن دوردست ها. فریادی به جز، فریاد من نمی شنوی. فریادهای بی انتها"Cry" نوشته شده در تاریخ 87.12.18 سلام ای همیگشی من... و این هم یادداشتی دیگر... سلام... می خوام از حقیقت بگم. حقیقتی که، خودمون نمی خوایم بدانیم و ببینیم. دور نشو، بنشین و بنگر که چه بودیم و چه شدیم. واقعیت رو بنگر، نه چیز دیگری را. بنشین و بنگر به دنیا. چشمهایت را باز کن، زندگی را نظاره کن که هیچ وقت این چنین نخواهی دید. حقیقت زندگی، این چنین نیست. اشتباه بود. سال هاست که اشتباه بود و ندانستم. از سر و سوی این دنیای پوچ، به حقیقت هایی که باید پی می بردم، نبردم. گذشت سال ها با هدفی پوچ. هیچ وقت واقعیت را نپذیرفتی، که انسان جزئی از واقعیت هست، که به وجود آمد. ما آمدیم تا ثابت کنیم انسانیت چیزی به جزء عشق نیست. ولی افسوس که تو پی نبردی. عشق، مسیری است که مارا به خدا وصل می کند. عشق، مسیری است که ما را به هم وصل می کند نه چیز دیگری. گذراندم این عشق را، که یک سوی آن پوچ و خالی بود و جوابی هم به جزء پوچ و خالی بودنش نیافتم. تباهی را گذراندم، در یک عمر. یک عمر که هیچ وقت از یادها نخواد رفت و همچنان عمر من خواهم بود. راهی ندارم برای جبران. ولی می نگرم به حقیقت ها که چیزی به جزء حقیقت، در درون من نبود. خودم،گم گشته ی محبت شدم ولی محبت خودم را نثار تو کردم. عاشق گشتم و هنوز پای بند به این عشق. میان رفتن و ماندن، گرفتار شدم تا به اینجا ختم شدم. دل کندنم از تو، مثل دل کندن از جانم هست. چیزی به جزء مرگ نیست. چشمه ی گریه راه افتاد و دل شوره ها به بی انتها رسیدن. من ماندم و رفاقت اشک و دل واپسی ها. نه چیز دیگری. روز و شبم هردو زخمی در این تباهی بی انتها. و من مانده ام با زخم های بی مرهم در این دنیای بی کس و تنها. من مانده ام و سرگردان با کوله باری از عشق بر دوش، که در این دنیای پوچ نمی دانم کی و کجا، باید کوله بارم را تقسیم کنم و کی و کجا، باید به آرامش برسم. سرگردان در این وسعت بی انتها و سکوت مطلق مانده ام. بروم به کدام پناهگاه!؟ پناهگاهی نمی بینم در این وسعت. چه تلخ است سرگردان بودن، در این دنیای تباهی، که هیچ چیزی به جزء سیاهی نمی بینم. باز هم مانده ام در این سکوت تلخ و بی انتها، با طوفان های سیاهش. که برای من پناهگاهی مثل یک همدم وجود ندارد که به آن پناه ببرم. مانده ام بی سروپیکر در این دنیا. هر شب فقط به یاد تو، از گریه ای می بارم که چیزی به جز یادت در کنارم، نمی بینم. رویای تو هست که یک لحظه از وجودم جدا نمی شود. دوباره تک و تنها مانده ام در این وسعت بی انتها. حقیقت را بنگر، نه چیز دیگری را، که عشق چیزی به جزء حقیقت نیست. من رفاقت خواهم کرد و خواهم ریخت قطره،قطره ی خونم را برای این حقیقت. با یاد تو زنده ماندم و خدا داند که باقی را خواهم ماند یا نه. فریادی به جز فریاد های بی انتهایم در این دنیا، چیزی نخواهی شنید. فریادهای بی انتها "Cry". نوشته شد در تاریخ 87.12.16



