"یا اباصالح المهدی عج"
به نام خدا...
سلام... قبل از هرچیزی، جواب سوال یک بازدیدکننده رو می خوام بدم. جواب سوال: منظور من از این نوشته ها، کسه خاصی نیست... من فقط برای خودم می نویسم و هیچ شخصی هم وجود نداره که بخوام بهش ربط بدم این نوشته هارو. نه هیچکس نیست... سلام... باز رهگذار شد دل من به آن سو... دل، سکوت همیشگی را پیشه می کند... دیگر زبانی نیست تا سخن بگوید... سخن ها، دیگر شکسته شده اند و آواز ها مردنی... تاریکی آمد تا نقطه ها، جای خود را نبینند... نوشته هایم، همه پنهان هستند... دل، پنهانیش را با خود همسفر کرده است... دیگر مجال سخن گفتن را، پنهان می کند... من آن راز نهفته ی سالیان دراز را، هنوز در خود پنهان
دارم... هرلحظه سخن گفتن با دل، مرحمی دارد که نمی یابم دیگر هیچ
کجا... اشک ها روانه ساز و آواره هستند... و باز اشک ها روانه بودن و آواره شدن را می آموزند... همه جا به چشم ها جز تلخ بودن، به نمایش این دیدگان نمی
آیند... دیدگان، همه آخرین لحظه های شیرین بودن را خوب یادگار
دارند... شهامت آن زبان گذشته، دیگر مثل خاموش بودن حال هست... مجال صحبتی ندارد دیگر... شاید آخرین لحظه ها باشد. آن دل، از جنس بلور شیشه ایی می
گرید... یک لحظه، یک اتفاق و یک لرزش، مانده است تا بشکند آن بلور
شیشه ایی که سالیان دراز، راز را نهفته دارد... کاش شکستن نبود... کاش رازی نبود تا دل، به خاطرش بگرید... گریان، سکوت را گاهی می شکند... بغض های دلم، همه آشنای قدیمی آن کوچه های رهگذر هستند... کوچه هایی که سالیان دراز، بودن را تجربه کرده اند... کوچه هایی که تنهایی رفتن را، آموخته اند... تجربه ها، همه سنگین... کاش تجربه ها، سبک بودن را با خود به جانم می ریختند... همه ی نگاه هایم به دورترین نقطه ی حال، معطوف هست... ارزشی چون احساس عاطفه، از نگاهم می گرید... آرزو های احساس همیشگی نگاهم، هنوز به آن پنجره ی اتاق
هست... ای کاش می شد به آن پنجره، خیره گشت... هنوز لحظه ها یادم مانده اند... ماندنی تراز هر لحظه... ردپای لحظه ها می مانند، باز تا آخرین نفس ها... خواهند ماند باز... فریاد های بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.06.10 به نام خدا... سلام... من و تو... من و دیگر هیچ... واژه ایی هیچ معنا گرفت در این وسعت، به جای تو... واژه ها یکی یکی آمدند و مثل عابران پیاده، بر روی دل ما
رهگذار شدند... شعرهای ماندن، همه قشنگ بود و فکرهای فردا قشنگ تر... این بود گذری از من و تو، در تاریخی از زمان های زندگی
ثانیه ها، که همه، گذر زمان و تغییرها را نشان می دهند... شاید دیگر زمانی نباشد... همه از یک لحظه ی خالی از بغض، پا به اینجا نهادیم و راه
برگشت را، با دلی پر از بغض ترک کرده ایم... دوباره شاید دل بغض آلود، طاقت دوام را نداشته باشد و شکستن
را ترجیح دهد... تنهای تنها، با سکوتی مبهم، با ردپایی به جا گذاشته... به دنبال واژه ایی می نگرنم که خود را بیرون آورم... می نگرم به همه جا، ولی باز نمی یابم... کوچه ها همه غریب، مردمانش همه ناآشنا... نگاه ها، همچون خیره کننده... با بودن ماه، باز هم همه جا تاریک... حاشیه های دل تو، صحبتی از رفتن بجا می گذارند... از وقتی صحبت های رفتن ها آمده اند، شاید مهربانی ها از
آنجا سرچشمه گرفته باشند... درخت های بلند آرزوها، همه یکی یکی با تبر پیرمرد جنگل
روزگار، قطع شده اند... چشم ها، دیگر مجال دیدن ندارند... جرات نگاه عشق، دیگر نیست... بوسه ها، دیگر جایی را ندارند که نوازش کنند... ستاره ایی که هرشب ادعایش ماه بود، دیگر خاموش شده بود... ماه دیگر نبود... پاره سنگ های ستاره، فروزان تر از همیشه، و در حال شکستن
بودند... دریا دیگر نگاهی نداشت به ماهی ها... ردپاهای داغ سرخ، روانه از دل ناآرامم، که از دهانه ها
سرچشمه می گرفتند... کوه ها، همچون دلم ناآرامم بودند... شکستم آنچنان، که داغی بی اثر بود... من و ؟؟؟... باز واژه ایی نداشتم تا پر کنم... باز شاید سرد و خاموش شدم... می نگرم به واژها تا چیزی بیابم... مثل پرنده ها به دنبال دونه... باز رفتن... باز رفتنه من و تو،شاید سرآغازی برای یک زیستن باشد... و باز حاشیه ی این ردپاهای بجا مانده، شاید همه فریادی از من
باشد... فریاد های بی انتها "Cry"
نوشته در تاریخ 88.06.03 سلام... از تو دور افتاده ام!! دوستت داشتم، مثل یک دیوانه... دیوانه ای که، بودن را با تو آموخت... مثل پاره سنگ ها!! انگار زیر پاها، ناله کنان می مانم... از تو دور افتادم... مثل یک شمع سوختم، و باز پروانه ای نبود... آواز خوان های همیشگی، به سوگ نشسته اند. بخوانید دوباره ناله
ها را، که باید ردپاهای سنگی به جای بمانند... ردپاها، همه محو هستند... دلیل سنگ بودن، محو بودن بر خود دارند... باز این چنین خواست که از تو دور افتادم... و هر بار ناامید شعله میکشم و بر می گردم به تو. خواب هایم
همه حقیقت... برگشتنم به خاک سوز ناله می کشد و دور افتادنم از تو تیغه
بر جانم می تراشد... تیغه ها بر صلابه، منتظر... نگاهم به دور افتاده هاست، که مثل دیوانه ایی آموخت نگاه
را... و آن نیستم دیگر، که تو می نگاشتی... من آن سر در فرو برده ی کفن پوش، که هرلحظه ناامیدی مرا می
فشارد... من آن تنه بی جان و افتاده بر پاره سنگ ها، که یک لحظه
راحتی باز نبود در کنارم... من آن هستم که افتادم از تو دور، به آخرین نقطه های صفر، که
دیگر مجالی برای رسیدن نیست... آواز ها به پا، فریادی آمد... فریادی آمد که او رفت دیگر، از این خاطره های ناله کنان... ناله ها، غم گرفته اند... سوگ و بی صدایی را، آموخته اند... آموخته هایی که هر کدام را، هر روز بر روی سطر خط خطی دفتر
آموخته هایم، خط می زد... چه کلاسی بود، چه درسی... که همه فرار را، حتی فرار از خود نیز آموختند... ای کاش درسمان را، این چنین نیمه کاره به پایان نمی
رساندیم... ای کاش هم کلاسی بودن را، این چنین از یاد نمی بردیم... ای کاش آموخته هایمان را، واقعا آموخته بودیم... پاره سنگ ها، چاره ایی جز پاک کردن رد پاها ندارند... شاید این دفعه رد پایی از من به جای، نماند... فریاد هایم، دیگر همه بی صدا... اشک هایم همه بی رنگ... شاید مردنم هم بی صدا... از تو دور افتادن، حادثه هایی اعظیم را رخ دادند، که هرکدام جاذبه
هایی را شکل دادند... جاذبه ها، برای دیگران تماشا ایست... ما دور افتادیم... ولی دیگران نه!!! ردپاهای دیگران، این چنین می گویند... و باز ما دور افتادیم ازهم و باز انتظار، در راه هست... می مانم باز در یک انتظار... فریادهای بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.06.02

