"یا اباصالح المهدی عج"
به نام خدا منتظر یک اتفاق باشید دوستان. اما نپرسید تا... سلام... امیدوارم که خوب باشید... صحبتم، حرفام، گفتنی هست ولی زیاد نمیشه چهره برداشت... چهره ایی که سالیان طولانی رو، رقم میزنه... این چنین بگم که: چه بودیم، چه شدیم و چه کردیم!!! هر سه واژه، چهره هایی رو که ازان خودمون هست رو، عریان می کنه... صحبتم کوتاه هست و این چنین سخنی را می نویسم برای خودم... سخنی از یک زمان : ... "وقت رفتن، وقت سازهای بی نگاه... وقت جا ماندن در یک راه، با تلاطم بی جان... وقت شکستن، وقت تکه های بی جان... وقت ناله ها در قدم های بی ثبات... وقت بریدن، وقت زخم های خونین... وقت لحظه های دردآور خونین... وقت گفتن آهی از خداست... وقت دل سپردن به خالقی است، چون خدا..." نوشته شده در تاریخ 88.10.08 پایدار باشید دوستان من...خدانگهدار... به نام خدا سلام... امیدوارم که خوب باشید... گفتم به خودم که امروز، یک کم صحبت کنم. شاید با
خودم، شاید هم نه... مثل هر روز از روزهای زندگی که می گذره چه بد و چه خوب، که
باید فقط تحملش کنی، عصر راه افتادم و از خانه آمدم بیرون... رفتم و رفتم. تا اینکه به باجه روزنامه فروشی رسیدم. مثل هر
روز، روزنامه ی خودمو گرفتم. راه افتادم. نگاهم به لحظه های جلوی پاهام بود. تو
راه مسجد بودم، برای نماز... توی راه برگشت به خانه بعد از نماز بودم که یاد یه لحظه
هایی، ذهنم رو مشغول کرد. یاد چند روز پیش که یه مدتی رو دور بودم به خاطر دلایلی،
ذهنم رو مشغول کرده بود. همون جمله ایی که چند روز پیش اول وبلاگم نوشته بودم که
این بود: کاش بر نمی گشتم، از ته دل میخواستم... بیشتر داشت توی ذهنم بالا و پایین
می رفت... حرف دلم بود که نوشته بودم. چون نمیخواستم برگردم ولی خدا
نخواست... آدما، یه وقتایی به قدری تغییر می کنند که حتی خودشون رو هم
نمی شناسند. حالا باید فکر کنیم که ماها، از اون آدما شدیم یا نه؟!! چیزی که باعث میشه تغییر ایجاد بشه، محیط اطرافمون و
برخورد های دیگران با ما و برعکسش هست. حتی ممکنه که، کارهایی رو انجام بدیم که
برامون سخت بوده قبلا ولی وقتی توی اون محیطی بودیم که انجام میشده، برامون آسون
هم شده... تا حالا واقعا فکر کردید به این موضوع که چقدر تغییر
کردیم، برای چی تغییر کردیم؟! همین تغییرات باعث شد که من به اون جمله فکر کنم که، کاش
برنمی گشتم... بیشتر لحظه های زندگی من، برای خودم تنهاست. (به غیر از اون
لحظه هایی که باید به فکر خانوادم باشم) هیچ کس، نقشی رو توی لحظه های من ایفا
نمی کنه. توی این لحظه ها به خودم فکر کنم، شاید هم به... بیخیال روزگاره دیگه...یه لبخند، با یک شیرینی تبسم دار، چهره
ی حال من رو داره تجربه می کنه... برای همین، همیشه میگم که؛ "همیشه لبخند بزن به زندگی دوست
من"... کاش ما آدما، واقعا زندگی رو به همون معنی واقعیش درک می
کردیم... دیگه مجالی نمی بینم که بخوام حرفی بزنم. برام بهتره... ممنون که وقت گذاشتید... پایدار باشید دوستان من... 88.12.12 به نام خدا سلام... دنیایم را بنگر; سکوت مطلقی پابرجاست و من
مانده ام در گردبادی از سکوت که جانم را لبریز پریشانی ها کرده است... Cry مطلب وبلاگ کلوب، لولای شکسته کلیک کن.
سلام... وقت رفتن، و وقته سازهای بی نگاه... به مانند، جا ماندن در یک راه... رخسارهای رنگ پریده ی زرد... به پیوست، صورته نیمه آلود، از بغض های رنج... همه نشانی از درونم را با لحظه هایی تلخ، به نمایش پرده ی
زمان می آورند... کوچه هایی بی نشان، در حال سپردن قدم های خاک خورده، تا به
آن هنگامه ی تاریکی نیمه شب، گویای لحظه های سرد وجودم، بر زمان حال کنونی، پیوست
خورده است... گفته هایی که همه، به امید دیدار دوباره ی لحظه هایی از
گذشته ی خود، بر زبان می آورم تا همچنان دل خوشیم را زنده نگه دارم... آنچنان سرد شکسته ام که زمان، برایم ترسی را تداعی می کند
که جانم را، لرزشی تلخ تکان می دهد... من، آن نیستم که دیگر زمان تلخ را نبینم... دستی نیست تا باز کند تمام گره های خیال حالم را، که همه
سرشار از شکستن سرد است... خواهم چشید، باز همه ی لحظه های وجودم را... تپش ها!!!!... تند می زند در قلب خونین بارم... تپش ها در حسرت مانده اند... که لحظه های سبک را، تجربه ی خیال خود کنند... می زند تپش های خونین، بر صورت نگاه قلبم، که فقط گریان
بودن را، سرشار از وجودم می آفریند... دل کندن از خانه های گذشته ی قبل، که غریب حال است، نمی
توان به سادگی گذشت... گرفتار لحظه های سخته دنیای کنونی شده ام... آمدن، راه ساده ایی بود و رفتن، تلخ ترین دشواری های کنونی
است... آمدن، ساده بودن را به نمایشی از پرده ی روزگار درآورد و
رفتن، سوز دردش را فقط می فشارد... نیامدن دل... دل، سخنی از نیامدن، به راه دیگر می زند و رفتن ها را باز
بی جان می کند... مجالی نیست دیگر... همه ی جانم، سخن از ماندن می نگارد تا دل، تنها نباشد... امروز و فرداها، همه، یک رنگ دل هستند به ماندن... دل گرفته گی هاست که اینگونه، فریاد را می دمد از وجود
جانم... جا ماندنه دل، لحظه هایی را نشان می دهد که همچون به
روزگاری رسیده است، که رفیق نیمه راه بودن را هرگز نخواهد چشید... من هنوز راهی را برای بودن می یابم تا نیمه راهی بودنه دل
را، بی معنای دنیای کنونی کنم... همه جا، رد پای انتظار می نشیند... سخنش را می شنوی... تنهایی را فقط می خوانم در وجود... تا شریک تنهایی های خود باشم... فریادهای بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.08.25

