"یا اباصالح المهدی عج"
به نام خدا چیزی نمانده تا روز میلاد تن من(آرزوش به دلم ماند که یادی باشد)... سلام... این چندتا جمله، جدا از نوشته هام هست... امروز قرار بود یک جایی باشم... قول داده بودم که برم. ولی به خاطر رفتن یک نفر، خط قرمز کشیدم روی قولی که داده بودم. برای من، خیلی سخته دوری یک رهگذر... پایان و سرآغازی دیگر: روزهای آخر... روزهای آخر، کم کم دارن خودشون رو نشون می دن... توی این چند روزه، هرچی گفتم و هر کاری کردم، بی فایده بوده... فقط حالم بدتر شده... همه توی زندگی، آرزوهایی دارن و من هم یک آرزو... آرزوی من، فقط انگشت به دهان و حسرت خوردن رو یادم داده... نه کم و نه زیاد... هرچی می گم و هر کاری هم می کنم، گاهی هم کوچک شدن رو، نشونش می دم، ولی باز بی فایده هست... به این فکرم که، کی می شه پایان این سختی هارو نقطه گذاشت و سرآغازی رو از یک سر خط با تو شروع کرد... ذهن من، فقط دنبال نقطه گذاشتن هست... و هم راه تحمل رو می بینه... راهی دیگری نیست که باهاش رفاقت کنم... رفاقتی رو که با تحمل، امضاء کردیم... توی این جمله های آخر، فقط می تونم بگم که: حالم خوب نیست... بدتر از گذشته ها شدم... بیش از آنی که فکر می کنم... پایان و خدانگهدار... نوشته شده در تاریخ 89.02.31 این چند خط رو، یه مدت پیش نوشتم: تنهایی را، آوار در کوچه بودم --- شبی پراز هیاهوی حیران های گذشته بودم می خواندم از ته دل که ای رهگذر --- چرا شدی حیرانی از بُهت و غزل بغضی در چهره، حیران گذشت ناگاه --- که همچون بارانی، فرو ریخت بر نگاه باز رفتنی را در نگاه دیدم --- تنهایی را به جان خریدم گفتم که باشد مرحمی از او --- که تنهایی را با خدا، مرحمی یابم نوشته شده در تاریخ 88.10.14 سلام... خوب بودن، همیشه آرزوی است که باید بر دیگران دانست... از کجا شروع کنم!!! از یک بعدظهر جمعه، که برای من همیشه سخت می گذره... هرچی خودمو به اون طرف می زنم که این جمعه نگاهم نکنه، باز نگاهی داره... توی این چند سال گذشته به یک چیزای پی بردم... البته منظورم روزای خوب و بد هفته هست... یک روز برای من خوب، یک روز برای من بد. خیلی هم بد... شاید تعجب کنید از صحبت هام، که فکر کنم همینجورم شد!... روزای خوبش رو که... کسی که باید بدونه چه روزای برای من خوبه، می دونه... پس گفتن یک روز بد، برای من باقی می مونه که خواهم گفت... اول صحبت هام اشاره کردم ولی بازم هم خواهم گفت... سه سال هست که جمعه ها، برای من مفهوم خاصی داره... یعنی روز بدی هست برای من... خیلی هم سخت می گذره... برای اینکه یک نفر ازم دور میشه... همیشه به خودم می گم، کی میشه تمام بشه... تمام بشه که ازم دور نشه... وقتی ازم دور هست، گاهی از روزای هفته برای آروم کردن خودم، به یک مکان خاص می رم... تا حالا نگفتم، ولی این دفعه می خوام بگم... آخرای شب که فقط ماه و ستاره ها، به هم چشمک می زنند و کسی نیست که مزاحمشون بشه، میرم به یک... از آنجا به یه نقطه خیره میشم... نقطه ایی که برای من آرامش بخشه و احساس می کنم که اون کنارم هست... اون نقطه یک پنجره هست... پنجره ایی که یه وقتی چراغش روشن و خاموش می شد...(یادت هست!!) نگاهم به آنجا، همچون ذهنم رو پر می کنه که فکرم به هیچ کجای دیگه نمی ره... بغضم می گیره، توی اون زمان... بغضی که از روی دلتنگی هست... بگذریم، که زیاد چهره برداشتم... درون آدما خیلی متفاوت هست... کسی فکر می کرد که یک مقداری از درون من، این شکلی باشه... تو می دونستی تا حالا؟! هیچ کسی نمی دونه، شاید غیر از یک نفر... اینم شد یه صحبت... می خوام بگم که: دوستت دارم و... آرزوم، فقط خوشبختی تو... پایان و خدانگهدار تا وقتی... نوشته شده در تاریخ 89.02.17 به نام خدا خدایا زود باش. صبر همین بود؟!... شاید!!!... انتظار هر چیزی، مرگ آوار است حتی عشق... در انتظار توهم هرشب، ای دوست داشتنی من. بی تو در حال مردنم. دردم را به کی بگویم... به فکر زندگی که باشی، دلت خیلی میگیره. باید بگم که: دنیای این روزای من، هم قد تن پوشم شده...
سلام... بیزار... کلمه ایی هست که حال من را تجربه می کند... از خودم بیزارم... بیش از آنی که فکر می کنم... ذهن، خسته شده... فکر، بسته شده... احساس، سنگین شده... دلم می خواهد پرواز کنم به سوی آسمان... آن آسمان، پر از رویاها... چشم هایم را ببندم تا نگاهی را نبینم... خودم باشم، فقط خودم... در این پرواز رویایی... خاطراتم را ببینم... چه کرده ام در این دنیای بیزار... که من را بیزار از خود کرده است... پایانم را ای کاش می دیدم... زندگی، قصه ایی شد... قصه ایی پر از هیاهوی بزرگ شدن... ای کاش بزرگی نبود... همان ساده بودن دنیای کوچک را دلم می خواهد... همه، ای کاش هستند در خیال... سکوتی را می بینم... نمی بینم چیز دیگری را تا سکوت خاموش شود... بیزارم... خدانگهدار تا وقتی... نوشته شده در تاریخ 89.02.18 به نام خدا من از آن روزی که در بند توام، آزادم!!!... مطلب وبلاگ کلوب سراب ردپای تو کلیک کن. سلام... امیدوارم که حالتون خوب باشه... می خوام یک جمله ایی رو بگم، واقعا هم از ته دل می خوام بگم: السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)... قبل هر چیز، ممنونم که وقت می ذارید و مطالب من رو، می خونید... از یک نفر هم ممنونم که... دلم می خواست که توی این ایام، یک جای خاصی باشم... اره خاص باشه، البته برای من... اون جایی رو که فکرشو می کنم، خوب می دونم کجاست... ولی نمی تونم انجا باشم... حتما دوست دارید که کنجکاوی کنید، که اون جای خاص کجاست!!! معذرت می خوام، به خاطر اینکه نمی گم کجاست... بگذریم... وقتی دل آدم بگیره، هر اندیشه و یا کاری رو انجا میده تا یه ذره هم شده آروم بشه... این روزا دلم با حضرت فاطمه (س) گرفته... بعضی وقتا به خودم فکر می کنم که چقدر در زندگیم، به علی (ع) و فاطمه (س) اندیشیدم!... می بینم خیلی عقب هستم... وقتی، علی (ع) دست هیچ کسی رو رد نمی کنه، چه پیامی برای زندگی ماها داره؟!... تا حالا شماها هم فکر کردید به این موضوع!!! فکر کنید. حتی یه ذره... یه متن خاصی هست که در مورد فاطمیه، صحبت می کنه. دوست دارم بذارم اینجا تا شما هم ببینید... « از آب نه... از مهر آب می گویم... از فاطمه که همیشه فاطمه هست... نام عزیز مادرم، نام خواهرم، پاک و روشن و زلال... به خاطر نام عزیز فاطمه به پا می ایستم... تمام عمر دست به سینه و از سینه ایی که از گریه لبریز است می گویم: خاک پای تو هستم تا ابد تا همیشه. یا فاطمه بنت نبی... » باز به آخر داستان رسیدیم.... پرستوی مهاجرم، چرا زلانه می روی --- اگر زلانه می روی، چرا شبانه میروی... خدانگهدار تاوقتی... نوشته شده در تاریخ 89.02.09 به نام خدا من و تنهایی و یک شمع روشن. خدا نکند که باد بیاید!... اما بادی آمد... مطلب پایین... سلام... در همین لحظه ی اول، سخنم را آغاز می کنم: حالم خوب بود، اما در گذشته!!... حال باید گفت که خراب لحظه ها هستم... چرا!!! از خودم می پرسم... به این فکرم که چرا عده ایی، کنجکاوی و یا نقش در تصمیم گیری دیگران دارند... اگر این گونه نبودند، من این چنین نمی گفتم و یا نمی نوشتم ذهن خود را: من برای خودم زندگی می کردم... من برای خودم فکر می کردم... من برای خودم تصمیم می گرفتم... من برای خودم شخصیت قائل می شدم... و یا باید گفت که من، برای خودم بودم... همه ی این من ها، برای گذشته بود. ولی حالا چیز دیگری است... اما حال باید گفت که من، برای خودم نیستم!! (حرف بزرگیست) چرا نیستم؟! در یک شرایطی این چنین است که به زودی می رسیم به آن... تازه... تازه اول راهی رسیده بودم که، امیدی در نگاهم نقش بسته بود. با وجود او... ولی به خاطر دیگران باید از او که از خود می بینمش، فاصله ایی را بگیرم و یا تجربه کنم... بعضی از ما آدم ها در محیط اطراف، همیشه نگاهی به دیگران داریم تا حس درون خود را در آنها رها کنیم... آن حس همان کنجکاوی زیاد است که اشتباه است... برای چی؟!! من که جوابی جز این نمی بینم... اگر هم جوابی دیگر باشد باید از همان آدم ها پرسید... باید گفت که جواب من، کمبود شخصیتی آنان است... کاش یک کم فکر می کردند به آن بیماری که دچارش هستند!!... کاش یک کم فکر می کردند که باعث جدایی دیگران می شوند... که به خاطر رفتارشان، دیگران و یا دیگری را از هم جدا می کنند... حرف دل را باید گفت که، نفرتی را دارم از آن کمبود شخصیت ها... باز هم می گویم، به خاطر آنها باید دور باشم از او... شما بگویید که، نفرتی را نباید داشت؟! کی و یا چه زمانی، درمان خواهند شد؟!!! وقتی که خودشان هم از این راه ضربه ایی را ببینند درمان می شوند؟!!... ببینند و بفهمند که بر سر دیگران چه آورده اند... بدم می آید و پایان... واسه این چشای خیسم، به تو مدیونم!!!... خدانگهدار... زندگی کردیم، ولی باختیم به خاطر دیگران... نوشته شده در تاریخ 89.02.06 به نام خدا این لینک مطلبی رو که گذاشتم، حتما بخونید و از دست ندید. نگاهی به اول داستان نداشته باشید. مهم آخر داستان و امام علی(ع) هست... بازم میگم، از دست ندید... ساناز و سعید در خیابان های تهران!! کلیک کن... سلام... امیدوارم که خوب باشید... صحبت هایی که می بینید، فقط برای آرامش یک شخص است، که امیدوارم آن آرامش گذشته را دوباره تجربه کند... با نگاهی نو به گذشته، می توان آن آرامش را تجربه کرد... و آغاز: نگاهی نو... نگاهی نو، صحبت هایی از یک ذهن و یا افکار یک ذهن است که خواهید شنید... و یا لحظه ایی از یک ذهن که بر این دنیا، رقم خواهد خورد... از اینجا که: مثل یک شب در انتظار روز... مثل یک تاریکی در فراغ یک نور... هر دو، حالی از نگاه من بر این لحظه هاست... سخن لحظه ها، همیشه ماندگار است و در یک نگاهی از قبل در مقابل چهره نقش می بندد... تا به حال به گذشته ایی از قبل، که همیشه حسرتش را می خوردیم، نگاهی نو کرده ایم؟!! باید جوابی را گفت!!! خود فکر کن و بنگر، واقعا... جوابی از من، که آری است... همیشه در گذشته ی خود، به دنبال یک نگاهی از نو بودن باشیم که یک تجربه را برایمان رقم زند... ذهن و افکار منفی گرا، از حال و یا گذشته ایی که بر ما مسلط بوده و یا هست، همیشه بر خطا و یا فشار کار ذهن ما می افزاید... آرامش اینجاست که ما باید آن را فرا بخوانیم، حتی وقتی که محیط از آرامشی که ذهن ما باید آن را تجربه کند، فاقد باشد. باز ساعت ها باید در انتظار ماند تا یک لحظه، آرامش خیال را بدست آورد تا کاملا، مسلط بود... خالی کردن ذهن از افکار بیهوده، خود یک قدم نو و یا همان نگاه نو خواهد بود... چگونه باید خود را خالی کرد؟!! با فریادی که از ته دل، باید جاریش کرد... بخشیدن و همان فراموشی منظور است... بخشیدن در نگاه اول و فراموشی در نگاه دو... هر دو راهکاری نو به شمار می آیند. در صورتی که واقعا تجربه کنیم... بخشیدن به نوعی باعث خالی شدن ذهن می شود و دردهای سخت و حیران ذهن را به فراموشی، رهسپار می کند... پس می توان دوباره، بر افکار مثبت روی آورد و منفی گرایی را خالی نمود... پس سعی و یا یقین پیدا کنیم که ما هم می توانیم ببخشیم و هم فراموش کنیم سختی ها را... این صحبت ها، در قبال یک شخص که همیشه ذهن و افکار خودش را بر یک موضوع از قبل و یا همان گذشته، پر می کند، گفته شد... باور کردن جزئی از زندگی است... پس باور کنیم که بخشیدن هم، یک لحظه ی زندگی شیرین است... چرا ما با افکار سخت، این لحظه ی شیرین را تجربه نکنیم؟!! ما می توانیم... پس ببخشیم و فراموش کنیم سختی ها را... باید دوباره این چنین گفتارم را به پایان آورم که: با تو هستم: همیشه لبخند بزن به زندگی، دوست من... امیدوارم که در ذهن خود، این باور بخشیدن را تجربه کنیم... پایدار باشیدو پایان... خدانگهدار تا وقتی... نوشته شده در تاریخ 89.01.29
برسر خاکم، یک شاخه گل رز کافیست...
شب
است و بغض سکوت و صدای گریه آب --- تمام غصه عالم نشسته در محراب
خواستم که اعتراف
کنم، فاطمه(س) دختر پیامبر است. فرصتی بود، حتما بخوان...


