تبليغاتX
رد پای یک فریاد


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا



به انتظار تو نشستن، اشتباه ماست...

به انتظار تو باید ایستاد!

قول دادم که بیایم، بخدا حرفی نیست کلیک کن.


سلام...

امشب فرا رسید...

شبی که همیشه انتظارشو می کشم تا برسه...

هر سال، یک شبی فرا می رسه که همیشه، دوست داشتنی هست برای من...

امشبم همون شب هست...

حالا چرا دوستش دارم، بر می گرده به این که خیلی خاصه...

منظورم تولد هست...

تولده یکی، مثل من و یا خوده من...

اره تولد من...

دوباره یک سال گذشت...

یک سالی که خیلی چیزارو یادم داد...

یک سالی که پر از هیاهوی بزرگ شدن بود...

بسه دیگه...

خیلی صحبت هارو میشه گفت، ولی مثل همیشه باید سکوت کنم...

همین چند کلمه که می نویسم، از پا گذاشتن روی سکوتم هست...

خوب باید دیگه پایانی رو نوشت...

خدانگهدار تا وقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.04.29

نوشته شده در سه شنبه 29 تیر1389ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا



آنچه ما کردیم با خود، هیچ نابینا نکرد. در میان خانه گم کردیم صاحب خانه را...



سلام...

با اینکه یک روز دور شده ولی باز هم میشه تولد گرفت...

اره تولد...

تولد کسی که و یا باید گفت، کسایی که در زندگی ماها همیشه نقش داشتند و دارند...

اره منظورم امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) هست...

کی دلش می یاد که حتی توی این دو روز، یه ذره شادی هم نکنه. خوشحال نباشه...

من که نمی تونم...

باید به فاطمه ی زهرا(س) تبریک گفت...

باید به حضرت مهدی(عج) تبریک گفت...

عصر یک جمعه هست که سکوتم رو شکوندم و دارم می نویسم اینجا، تا تبریک بگم این تولد هارو...

کاش این جمعه، یک نفر می آمد...

کاش انتظارها به پایان می رسید در این جمعه ها، که باید همیشه منتظر یک نفر بود...

یا اباصالح المهدی(عج)...

خوب، دیگه باید صحبت هام رو تمام کنم...

بازم تبریک می گم، به همه...

خدانگهدار تا وقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.04.25

صحبت کوتاهی در مورد تولد و گریه کلیک کن.

نوشته شده در جمعه 25 تیر1389ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا



سنگ ریزه ها به رسول سلام داده بودند کلیک کن.

به انكار هم برمي خيزيم و سيب اعتماد به خاك مي افتد.

سقوط همين جاست...



سلام...

دوباره در اینجا می نویسم، که شاید یک لحظه آرامش را در خود ببینم...

سختی و یا عادت، که این همه سال رو در من گذروند و دوباره می گذرونه، فقط یک دوست داشتن رو نشانم داد...

وقتی دلم هوای صحبتی می کنه و تا میام صحبتی رو روانه کنم، سکوت، دلم رو نشانه میره و من رو به تمام کردن صحبت هام، سوق می ده...

فقط سکوت رو ترجیح می دم...

زندگی برای من، با سکوت بهتره...

پس تمامش می کنم صحبتم رو...

و آخر، اینگونه پایانی رو برای صحبتم می نویسم:

من با یک نگاه، آشنا شدم...

باهم حرف زدیم...

خیلی افسانه ایی بود، خیلی...

اما بعد، خورشید بالا آمد...

خوب حقیقت اینه...

همینجا. من تنها ماندم...

سال هاست که تنها ماندم...

پایان...

خدانگهدار تا وقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.04.01

نوشته شده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |