"یا اباصالح المهدی عج"
به نام خدا سلام... دوباره قلم نوشته هام، شروع به نوشتن کرد... نوشتنی که در زیر نگاه بارونی چشم ها، احساس می شه... تا حالا احساس رو، سرکوب کردید؟! و یا بهتر باید گفت، که خفه خوان رو، تجربه کردید؟! سال هاست که... فقط در خیال، احساس رو نگاه کردم... گاهی نگاه به رویدادهای اطراف، حس مُردن رو بهت می ده... حسی که تجربه کردنش، برام همیشه هست و پیش می یاد... گاه گاهی حتی توی راه زندگی، از مُردن هم، فراتر میری... به خودت میگی چرا بوجود آمدی؟! وجودی که پراز نفرت باشه، به کجا و چه بدردی می خوره؟!... هنوز عده ایی، نرسیدن به آخر خط... گاهی هم لازمه نگاه به اطراف، که کجا هستیم و چه می کنیم... چشم ها را باید باز کنیم... گاهی هم، حقیقت ها را میشه دید از روی ناچاری، دوست من... کافیست دیگر... خدانگهدار تا وقتی... نوشته شده در تاریخ 89.05.17


