تبليغاتX
رد پای یک فریاد


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا



یادمه که رفتم به مکان همیشگی. هرچی وایسادم، ندیدم...

انگار معرفتی دیگه نیست. انگار نه انگار، که شکست!!!


سلام...

زمان صفر...

حتما تعجب می کنید از این دو کلمه؟!...

تعجب، برطرف میشه با کمی صحبت...

پس گوش کنید...

نفرتم، سر به فلک گذاشت...

به اوج رسید، ذوب کرد و بخار شد یک احساس...

حرارت نفرت، احساس آدم رو اینجوری سرکوب می کنه...

آدما خیلی راحت از کنار هم رد می شن...

له می کنند، زجر می دن، دور می اندازن...

من هم سال هااااا، له شدم...

زجر کشیدم و آخر، خیلی راحت دور انداختنی شدم...

خیلی راحت و خیلی آسون...

فکرشو نکن، گذشت رو گذاشتن برای این روزا...

هرچند که اگه اهمیت داشته باشه!!!

آدما تو ذات زندگیشون بوده و هست، که یک روز خوب باشن و یک روز بد...

نوبت ما که شد، بد نصیبمون شد...

یه وقتایی میگم، که دروغ نگیم. هیچ وقت. حتی اگه به ضررمون باشه...

ولی انگار...

دوست داشتم که همیشه تو زندگی، روراست ترین آدم رو در مقابل داشته باشم...

این دوست داشتن انگار، زجر دهنده هست...

فکر و ذات یک نفر کجاست؟!! طرف مقابل کجاست؟!!

حادثه ایی که در یک زندگی شکل می گیره، یا نفع داره یا یک ضرر...

عده ایی نفعشو خوب می ببرن، عده ایی ضررشو...

زمان صفر، هیچ کدوم رو نمی خواد...

زمان صفر، تعادل یک زندگی رو میخواد...

زمان صفر، ازم دور شد...

گاهی منفی شدم، گاهی مثبت...

گاهی خفه شدم، گاهی زنده...

از یک نگاه، از یک حرف، به کجاها کشیده شدم...

دیگه وقته، خفه کردن احساس و نگاه من شده...

می خوام به زمان صفر برسم...

سرکوب کردنه دیگران، تو ذات همه هست...

فکرشو نمی کردم هیچ وقت، سرکوب بشم...

برای همیشه یادم می مونه که خاطرات، پاک شدنی نیست...

از زمان حال به بعد، نگاهم به همه، فقط یک نوع داره...

نوع نفرت...

باوری دیگه شکل نمی گیره...

رفتارها، متقابل میشه...

دیگه، حالم باید به هم بخوره...

خدانگهدار تا وقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.07.27

نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا



سلام...

میخوام یک کم از یک زندگی، صحبتی رو بنویسم...

صحبت های خاکستری...

خاطرات یک زندگی، همیشه هست و می ماند...

مثل من، مثل تو، مثل ما و مثل همه...

یادمه به یک تار مو، حساس بودم و یا بودیم...

اون تار مو، زندگی بود...

چه زندگیی بود و شد!!...

توی تنهایی های خودم، توی خیال خودم و توی چهار دیواری خودم، به فکر سکوتم...

سکوتی که خیره شدن رو، می یاره...

چشمام خشک شد...

دلم بغض کرد...

ذهنم تکرار شد...

و سازه ایی، حاصل از خاکستر بودن توی این زندگی، نقش خورد...

چه نقشی شده...

چه سازه ایی شده...

انگار باید جایزه داد؟!!...

و یا بدترین نقش رو داد؟!!...

شایدم بی ارزش باشه، برای سه نقطه ها...

این نقش، در زندگی رو میگم...

ارزشی داره برای کسی!!...

دلم دیگه نمی کشه به حرف زدن...

یک لحظه احساس کن...

یک لحظه از حال رو...

اصلا نمی دونم عنوان نوشته رو، چی بذارم؟!!...

چی بذارم، شما بگو!!...

حالی نیست دیگر...

خدانگهدار تا وقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.07.26

نوشته شده در دوشنبه 26 مهر1389ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا

 


با نفرت، نگاهی میکنم. نگاهی به... خدانگهدار همگی...

آدمارو باید شناخت.آدمایی که...


دوست داشتن، مغرورت کرد... ای کاش می توانستم نگم که دوستت دارم، که مغرور نمیشدی...


آخرین مطلب وبلاگ کلوب دستم و ول نکن کلیک کن.

در قبال سال ها ماندن، شاید یک لبخند واقعی، جواب خوبی باشد...


سلام...

دوباره نوشتن...

نوشتنی که شد یک سرآغاز...

سرآغازی از صحبت های من...

صحبت امروزم، صحبت از یادم ها هست...

یادم هایی که هیچ وقت یادم نمیره...

یادم هست که یک روزی، قول دادن رو یاد گرفتم...

قولی که، همیشه یادم بمونه...

یادم هست که یک روزی، ماندن رو یاد گرفتم...

ماندنی که، همیشه یادم بمونه...

یادم هست که یک روزی، آموختن رو یاد گرفتم...

آموختنی که، فقط یک نوع داشت...

نوعی از، یادگرفتن و ماندن...

گاهی لبخند می زنم به خودم و خوشحالم که بدقول نشدم...

گاهی هم نه، به این فکر می کنم که اینقدر ساده بودن رو یاد گرفتم، که سرگذشتم این شد...

دلم سادگی رو دوست داره. ولی سادگی که، بدقول نشم...

گاهی پُر بودنه دل آدم، حالتی رو توی وجودت می سازه که نمی دونی چیکار بکنی...

فریاد بزنی، بغض کنی یا گریه...

بدتر از همه، سکوت و خاموشی که از چهرت می باره رو، باید دوباره تجربه کنی...

این است تکرار همیشگی سال های گذشته ی من...

به کجا رسیدم!!...

فقط یاد گرفتن رو، تجربه کردم...

یاد گرفتنه خیلی چیزا...

مثل: نگاه کردن ها، که دیگه باور نکنم...

مثل: ساده گی رو نگه دارم...

بسه دیگه، با خودم هستم...

صحبتم رو، میگم...

سال ها می گذره و سکوت رو همچنان ترجیح می دم...

و هم ماندن سر اون یاد گرفتن ها...

پایان...

خدانگهدار تا وقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.05.28

نوشته شده در دوشنبه 5 مهر1389ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |