تبليغاتX
رد پای یک فریاد


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا


حقیقت در آیینه هست، به خود نگاه کن...

پایان واژه هاست. شاید حسرتی از دیگران در نهان باشد...

یاد این چند کلمه افتادم:

کجای این جنگ شب...پنهون میشی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت...پر میکشی چکاوکم


مطلب Box: دعوت کلیک کن.


سلام...

برگشتی دوباره...

دوبار در اینجا...

هنوز جوهر نوشته ی قبل، از سیاهی زار میزنه و من، دوباره به فریاد تازه ایی رسیده ام...

توی این تاریکی هر شب اتاق، سکوت همدمم شده...

پلک های نگاهم به بالا و پایین رفتن توی تاریکی، عادت کردن...

هر شب نگاهی از گذشته، برام تازه میشه...

احساس می کنم هنوز زنده ام با گذشته...

دلم لک زده برای یک لحظه از...

سکوت باید کرد...(دلم جایی برای صحبت کردن، دیگه نمی زاره)

خدانگهدار تاوقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.08.29

نوشته شده در شنبه 29 آبان1389ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا



وقتی به آفتاب پشت می کنی، چیزی جز سایه خودت نمی بینی...

یک لحظه جای من باش، می فهمی...


سلام...

سخن و یک راه تازه...

دارم به خودم فکر می کنم...

تازگی ها، دارم به خودم فکر می کنم...

یک راه تازه. شاید روزها و شب های سخت گذشته رو، برام پاک کنه...

هرچی فکر می کنم می بینم که همیشه سخت بوده برام...

هیچ وقت، یک لحظه آرامش رو در ذهنم نداشتم...

فکر و افکارم، همیشه پیچیده بود...

خستگی راه، گاهی از مُردن هم، بدتر هست...

یک راه تازه، شاید کلیدی باشه برای همیشه...

دارم فکر می کنم و در پی خاموش کردنه احساس، قدم بر دارم...

شاید کسی از راه تازه ی من، خوشحال و یا ناراحت بشه...

دیگه برام مهم نیست...

وقتی روزای سخت رو می گذرونم و خیلی راحت و بی تفاوت، کسی از کنارم رد میشه. من رو مجبور به خاموش کردن می کنه...

کلید تازه ی راه، شاید شاه کلیدها نباشه...

شاید یک شکست دیگر رو، رقم بزنه...

احساس می کنم که همیشه، دلقک بودم...

کم احساسی نیست، زجری بدتر از این؟!!

می تونم بگم که:

اگه دنیا، صحنه ایی برای من جای میذاشت. از ضیافت این چنینی، توی دلم سخن نمی گفتم...

من همینم، همین...

سرنوشت تا کجا رفت...

خدانگهدار تاوقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.08.23

نوشته شده در یکشنبه 23 آبان1389ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا



پیمانی که در طوفان با خدا می بندی، در آرامش فراموش نکن...

این جمله، خیلی چیزارو تو ذهنم میاره. بگذریم که...

دیگه بدم میاد، همین...


سلام...

در اینجا، زندگی مبهم شده...

ذهن، ناآرام شده...

ناآرام و خط خطی شده...

مثل من شده...

مثل زندگی من شده...

دیگر توانی، در نوشتن نیست...

تا میام چیزی رو بنویسم، توی ذهنم خط خطی میشه...

احساسم، مثل یک اعدامی شده...

میره بالای دار...

وسط راه، میاد پایین...

این همه زجر رو، نمی شه باور کرد که دچارم شده...

آیا حق دارم که نفرت داشته باشم؟!!

حق من، این نبود که دچارش شدم...

زندگی، حق رو تشخیص نمی ده...

حالا من هم، بشینمو تا صبح بگم. چه فایده داره!!...

مرگ احساس، در وجوده...

چه وجودی شده...

دلم خیلی می خواد که برم...

ولی انگار نمیشه...

باورم نمی شد که...

یاد این چند کلمه افتادم:

چشم من، بیا منو یاری بکن. گونه هام خشکیده شد، کاری بکن...

کافیست دیگر...

خدانگهدار تاوقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.08.06

نوشته شده در شنبه 8 آبان1389ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |