تبليغاتX
رد پای یک فریاد


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا



خدایا: با من بازی نکن. من اصولا، همبازی خوبی نیستم...


سلام...

تا حالا به نقطه تنفر رسیدید؟!

یک سوالی هست که دوست دارم جوابشو برام بنویسید...

من از خیلی وقت پیش، به این نقطه رسیدم...

متنفر شدن من، بی دلیل هم نیست...

زیاد بازش نمی کنم، ولی خیلی،خیلی متنفرم...

برای خودم دعا میکنم که کنار بیام...

آزار دیدنم، بیشتر شده و زندگیمو بهم ریخته...

همه ی وجودم از تنفر، پر شده...

فقط خدا کنه که...

خدانگهدار تاوقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.11.22

نوشته شده در جمعه 22 بهمن1389ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا



روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند. پشتش را کند به دنیا، پاهایش را بغل کند و بلند بلند بگوید: من دیگر بازی نمی کنم...


یک ماه گذشت و دوباره تکرار شد...


سلام...

گذشت...

زمان، خاطره و بودن...

وقتی به خاطرها فکر می کنم، حواسم و نگاهم خیره میشن به یک نقطه...

انگار که سال هاست مثل یک مجسمه به یک جا نگاه می کنم...

شاید یک صدا یا حرکت، حواسم و نگاهم رو بر گردونه...

بازم توان صحبت کردن زیاد رو ندارم...

نمی دونم کی و کجا، توان گذشته رو بدست میارم...

حال، فقط به فکر رفتنم، رفتن...

فقط یک جمله مانده تا آخره پرحرفی من:

ویرانی ام را لگد نکن. اینجا، جای قدم زدن نیست...

خدانگهدار تا وقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.11.10

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |