"یا اباصالح المهدی عج"
به نام خدا مطلب کلوب: یکی بود،یکی نبود کلیک کن. مطلب وبلاگ کلوب: خدا با ماست کلیک کن. سلام... هی می نویسم، هی پاک میکنم... باز هم تکرار... این روزا، بیش از روزای دیگه حوصله هیچی رو ندارم... همین نوشتن هم، یک معجزه هست، معجزه... دیگه هیچی برام تازگی نداره...نداره،نداره یاد بچه گی هام افتادم... حداقل غصه ایی نداشتم... اینقدر حوصله ندارم که حتی دلم، به کار کردن هم نمیره... به قول یه بنده خدایی، شدم مثل یک بت، که نه حرفی میزنم و نه نگاهی... دل خوشی آدما، به احساس و منطقشون هست... ولی چه فایده که دیگه نه احساسی هست و نه چیز دیگه ایی... تا جایی که یادمه، فقط یادمه که: کم کم دلخوشیام سیاه شدن... بعد از چند روز، یک نگاه واقعی توی آیینه به خودم کردم، باورم نمیشد. آخه این منم؟!! من؟!! وااااای، نگاهم نکن، نکن... تحمل صحبت کردن هام، تمام شد... سکوتم بیش از حد شده... خدانگهدار تا وقتی... به نام خدا تکرار میکنم حرف دلمو: اینروز ها، آدم ها در بعلاوه ها کم می شوند...
سلام... شاید آخرین باشه... ای کاش پاکنی هم وجود داشت... ای کاش................................ خیلی کم آوردم... خیلی، خیلی این دفعه رو کم آوردم... منی که همیشه آروم بودم و توی خودم، سازهامو می زدم. این
دفعه رو، واقعا کم آوردم... کممممم...................... باورم نمیشه که اینجوری شدم...نمیشه، نمیشه................ بغض هامو نگه داشته بودم ولی دیگه نمی
تونم........................... خدا یاااااااا کمکم کن....... دیگه قدرت حرف زدن ندارم....ندارم................. خدانگهدار................. دیگه نمی تونم بمونم. چشمامو بسته نگه داشتم که نبینم هیچ چیزی رو. واقعا کم آوردم،واقعاااا به نام خدا خیلی خوشحالم کردی،خیلی.... اینروز ها، آدم ها در بعلاوه ها، کم می شوند... سلام... کاش می تونستم حرفی بزنم... کاش می تونستم و چیزای دیگه... اره چیزای دیگه... جایی برای حرف زدن ندارم... دیگه جایی نمانده و بس.. سخت، پیچ شدم توی افکار نفرت انگیز... پیچ زجر آور... واقعا، جایی ندارم برای حرف زدن...(طاقتم تمام شد) خدانگهدار... نوشته شده در تاریخ 89.12.10


