"یا اباصالح المهدی عج"
به نام خدا هنوز ندیدم، کسی رفتن بلد باشد و بماند... سلام... بعد از این همه اتفاق، دوباره برگشتم... دلم خیلی هوایی اینجا رو کرده بود... دلم میخواست دوباره برگردم... خیلی از خاطراتم، در اینجا نهفته شده اند... شاید جریان زندگیم تغییر کرده باشه. ولی بازم میل به اینجا و گذشته ها، خاطرات درونم رو زنده میکنه... گاهی هم با دیدن اینجا، به فکر و درون نگری های ذهنم، می نگرم... تغییرات درونم بقدری زیاد شده که، حتی میل به اتفاق های تازه هم ندارم... کاش میشد خفه کرد، حتی یک بغض رو... سال های سال، نوشته هایی رو در اینجا گذاشتم که واقعا از درونم بود و حتی یک دوست هم، این گونه همدردی نمی کرد باهام... هرچی بگم بازم کم گفتم... میگن، کتاب بهترین دوست آدمه. من هم میگم بهترین دوست منه آدم، اینجا بود و شاید بمونه... یک کلمه ی آخررو بگم که: خوش بحالش... خوش بحالش که هیچ وقت شکسته نشد، با این همه دردل که توش نوشتم... ولی من چی؟ من؟!!... خدانگهدار تاوقتی...


