تبليغاتX
رد پای یک فریاد


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا

 

لعنت به خیابان هایی که گریه ها، در آن آزادانه جفت گیری می کنند و گرفتن دست تو در آن، حرام است...


آخرین مطلب دیوار فیس بوکم رو بخونید...


سلام.

امشب از اون شبای رنج آور و خسته کننده هست...

البته زیاد هم، جدید نیست...

تکرار پشت تکرار...

کم کم داره برام سخت میشه که دیگه حرف بزنم...

نمی دونم چرا...

عمر حرف زدنم که داره کم رنگ میشه، وای به حال عمر زندگیم...

مجبورم خودم رو سبک بگیرم که هیچی نبوده و نیست. ولی در واقعیت، تلخی هم وجود داره...

اونی که فکرشو بکنید، دیگه من نیستم، من...

از گذشته تا به حال، هرچی رویا بود، همه بی رنگ شدن...

نمی دونم چرا عده ایی خیلی راحت، شاخه به شاخه می پرن و قبل رو نادیده می گیرن...

هرچی فکر می کنم، نمی تونم خوش بین باشم به قبل...

یه حسه بد دارم، بد...

همیشه در پی یک اتفاق هستم...

اتفاق خوش بینانه... واقعا میشه!!

خوش بینانه؟؟

کاش دلم، اینقدر درد نداشت...

خدانگهدار تاوقتی...

یه حس بدی دارم به...

نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا


صبر، یک دروغ است...

مدتهاست با غوره ها کلنجار می روم. اما حلوا نمی شوند...


سلام...

چی؟ کجا؟

از چی، از کجا بگم!!

نمی دونم. شما بگید من میگم!!

نمی دونم، بازم نمی دونم...

فکر و افکار، دیگه نای رقصوندن کلمات رو نداره...

داشتم توی فایل های گذشته های خیلی دورم، می گشتم که برخوردم به این شعر که از خودم هست...

شاید بلد نباشم و شعر هم نباشه ولی کلماتی هست که کنار هم گذاشتم و شاید ارزش خوندن رو داشته باشه...

چندتا بود که یکیشون رو فعلا می ذارم...

دلم میخواست حداقل یه چیزی رو نوشته باشم توی وبلاگ. با اینکه حال و حوصله نداشتم ولی بازم نوشتم...

خدانگهدار تاوقتی...

رفته،رفته می رم از یادها---بودم شاخه گلی از خاطره ها

تنهایم را چه کنم ای همراز---که بغض هایم،همه هستند سرگردان

کوچه ها بود خاموش و سرد---من بودم و اشک های بی رنگ

رهگذری بودم در این اتفاق---اتفاق ساده اما بی انتها

رنگ خورده های سرخ بر گونه ها---نقش بر صورت بست، یادگار

مثل باد بودم سرگردان---بدنبال ردپایی از خاطره ها

محو شدم در حیران های گذشته---رنگ پریده، اما خاکستر نهاده

بغض هارا شکستم در یک نگاه---در یک چشم و جوی از یک نگاه

تنهایم را در خود شکستم---خاکستری را، حاصل از آن دیدم

فریادی برخواست از درد شکستن---که بود همچون فریادی از سوز درد

پایان زخم ها بود بی انتها---درد تنهایی را کشیدم در این روزها

روزهایی نه چندان دور، مثل حالا---که هست همیشه، یادگار در خاطره ها

رفته،رفته مُردنم پیداست---از این درد، خاکستر نما

نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |