"یا اباصالح المهدی عج"
سلام... هنوز
و هنوز... (یه
لبخند متین) یادم نرفته... اصلا
یادم نمیره، که بخوام بیاد بیارم... دوباره
تکرار لبخند... یادش
بخیر... بسه
دیگه یاد کردن... این
وقت شب به جای خواب، یاده، یادها می کنی!! واقعا
که!! بابا دیوانه ایی؟! نه نیستم... وقتی
خوابت نمی بره، خود به خود میای به... اره
راست میگی. حق با تو هست... این
کلمه ی حق، منو یاد یه چیزی انداخت... بیخیال... دوباره
تکرار لبخند... با
خودم، داشتم صحبت میکردم... گاهی
آدم ها، خود به خود با خودشون صحبت میکنن... عده
ایی اون رو از روی دیوانه گی می دونن و بهش نسبت میدن... حالا
شما هم، هرچی دوست دارید نسبت بدید... ای
خدا... چند
روز پیش به خاطر یک موضوعی، رفته بودم یک جایی که واقعا از اونجا متنفرم... چاره
ایی نبود باید میرفتم. از خونمون دوره... یکی
از نزدیکانم، منو برد یه جایی که مثلا فرهنگ بالایی دارن. یه میدون بود... اسمش
هم همین بود... البته یه چیز دیگه هم بهش میگن که بیشتر به حیوانات میخوره...(ببینید،
اینم از فرهنگشون) اولش
متوجه نشدم که کجا هستم... یک
دفعه ایی یادم اومد... تنفرم
بیشتر شد. ناراحت شدم... اون
بنده ی خدا، جنسیت مخالفم رو داشت... بهم
گفت: هنوز نظرت عوض نشده؟! گفتم نه... گفت:
نظرت در مورد ... چیه؟! گفتم: جواب که دادم الان. چرا دوباره می پرسی... من
هیچ نظری ندارم در مورد ... (این نقطه چین، با نقطه چین های دیگه فرق داره) خواهش
کردم ازش که، از اینجا که اومدیم بریم... ای
خدا. چقدر سخت بود برام... نمی
دونم... کاش همین حالا هم در موردش صحبت نمیکردم... سرم
درد گرفت... بیخیال... شبتون
بخیر. شایدم وقتی شماها میخونید، شب نباشه. روزتون بخیر... خدانگهدار
تا وقتی...
شیشه نازک احساس مرا دست نزن. چندشم میشود از لکه انگشت دروغ...

