تبليغاتX
رد پای یک فریاد


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا


این روزها: طرح روی جلد آدم هاست که پر فروششان میکند...


دلم لک زده برای یک وقتایی...


سلام

خدانکنه که آدم توی این شب ها، دلش بدجوری بشکنه...

چند وقته احساس بدی دارم...

به خیلی از چیزها...

نمی دونم چجوری بگم که چقدر سخت می گذره برام...

طبق معمول، دو شب گذشته ی قدر رو توی خونه پشت سر گذاشتم...

امشب که شب سوم هست...

ترجیح می دم که تنها باشم و خودم تنها حرف هام رو بزنم...

نمی دونم، شاید شماها ترجیح ندید و برید جایی که همه میرن. ولی تنها بودن با خدا، توی این شب ها دعوای خوبی هست...

روزها و شب ها، خیلی کذایی شدن... بیش از حد...

یه مدتی هست که احساسم دیگه ریپ نمی زنه...

همه چیز رو نشونم میده...

بدجوری رنگ پریده شدم...

رنگ پریده ایی  که ربطی به صورت نداره...

ربط به وجود داره...

بی رنگ...

برای خودم، وجود بی رنگ شدم...

میگم که کذایی شده همه چیز... باور کنید. واقعااااااا...

این دفعه، آخر صحبتم با دفعه های قبل فرق داره...

خداحافظ ( دیدید فرق داشت ) تعجب کنید!!!

نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |