"یا اباصالح المهدی عج"
به نام خدا
کاش نفرتی نبود تو زندگی. چرا فراموشم نمیشه!! چرا؟! دیوار فیس بوکم... اگه از غم کسی شاد شدی، بدون از حیون هم کمتری...
سلام. اجباری... مجبورم
دیگه قید همه چیزو بزنم... با
این اوصافی که هست... مدتی
بود داشتم توی خودم زندگی میکردم و اجبار رو یاد خودم میدادم... اجباری
که فقط خودم خبر از درونش داشتم... حداقل
اختیار این کارو دارم... پشیمونم
از اینکه بعد از مدتی زبانم باز شد و یک حرف هایی رو به یک نفر زدم که نباید میزدم... بهتر
که فقط خودم باید می دونستم از اون اتفاق... دیگه
تحمل نگاه رو هم ندارم... با
دونستن، شاید نگاهش معنی دار بشه... ای کاش نگفته بودم... خیلی
وقت ها، من یک غریبه ایی هستم که انگار نه انگار بودم... حالا
هم غریبه... آدم
یه جاهایی رو مجبوره که عوض بشه... مثل
حرف های رضا یزدانی می مونه: تو خیلی چیزهارو نمی فهمی، من خیلی حرف هارو سرم میشه... من
دیگه بی تفاوت نیستم به اتفاق ها... مجبورم
که اینجوری باشم... اجبار
رو باید به خودم بفهمونم... خدانگهدار...
آهنگ رضا یزدانی رو از اینجا می تونید دانلود کنید... این مدتی که گذشت، دونستنش برای خودم سخت بود. پس بین خودم بمونه بهتره...
سلام. نوشتن... چقدر سخت شده برام... چند روزه دیگه نمیتونم هیچی بنویسم... خیلی حرف ها، خیلی اتفاق ها هست برام، ولی جرات بیانشو ندارم
دیگه... نمی
دونم این احساس گذرا هست یا ماندنی... این
مدتی که گذشته، فشارها بیشتر شده بهم... حتی
با نگاه کردن اطرافیان، می فهمم چی هست... هفته
ی پیش سعی کردم که یه ذره بگم از... یادمه
که گفتم: یه چیزی رو میخواستم ازت بپرسم، ولی الان یادم نیست... یادم نیست، یک بهانه
بود...نتونستم خودمو راضی کنم که... میگم
سخت شده برام، باور کن... یاد
حرف و آهنگ فرهاد افتادم...(آهنگ هفته خاکستری) غروب
سه شنبه خاکستری بود. همه انگار، نوک کوه رفته بودن. به خودم هی زدم از اینجا برو.
اما موش خورده شناسنامه ی من... حالا
من هم انگار شناسنامه ی حرف هامو ندارم... پیشنهاد
میکنم این آهنگ رو گوش کن. از اینجا بگیر... خدانگهدار...
دیگه حس هیچ چیزی وجود نداره... متفاوت
و متفاوت تر... خودتون
پی ببرید... گاهی
لازم هست... بهش
می رسیم یه وقتایی... اما
عده ایی توان
رسیدن ندارن... مثل:
گاهی داشته های ما، آرزوی دیگران است... منظور، مفهوم بود!!... خدانگهدار...
کاش تمام میشدم. حکایت دلقک هست... ما دلقک ها، کفش هایمان لنگه به لنگه نیست. توان داشتن کفش های جفت را نداریم... سلام. اون از خیال بافی، این هم از دلتنگی... دو دوتا کردن هم شده یه معضل... البته تازگی ها... اون موقع ها اینجوری نبود. همه چیز درست از آب در می اومد... ولی حالا چرا نه؟! میگم معضله، نگید چرا... وقتی یک طرف معادله، کاستی داشته باشه باید
انتظار معضل در جواب رو داشت... حالا اون کاستی دو دوتاها، شده نبودن یک طرف... فقط کم مانده که معضل من، رسانه ایی هم بشه... آخه دلتنگیام رو گنجـشک های در و همسایه هـم فهمیدن... هر روز که غذا میدم بهشون، از نگاهشون می فهمم... با
خودم عهدی داشتم که حرفی ازش نزنم. خیلی وقت بود... نزدیک
هشت سال توی این معادله دارم می لنگم... دیگه
چقدر؟! کلا
کاش خز میشد همه چیز... این
حس یادگار می مونه... خدانگهدار... به خودم گفتم که در این مورد حرفی نزنم ولی باز زدم. لیاقت بیان این حس رو نداشت...
لامصب مثل سیگار هست، خاطره!! حال میدهد، اما از درون می پوساندت...
هیچ انتظاری از کسی ندارم. این نشان دهنده ی قدرت من نیست. مسئله، خستگی
از اعتمادهای شکسته است...
سلام.


