تبليغاتX
رد پای یک فریاد


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا


نه چهره، نه اثر انگشت. آدم ها را از طرز "آه" کشیدن شان بشناسید...


سلام.

خدایا، من دقیقا اینجام...

تو کجایی؟!...

دیگه تمام شد...

نابود شدم...

خدانگهدار...

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا



سلام.

شناخت...

چقدر سخت شده شناخت آدم ها...

آب زیرکار و میزان بالا...

فرشته ها هم شاید اشتباه کنن توی تشخیص...

یعنی میشه!!!

بگذریم...

این روزها هرجایی چشم بندازی، دوتارو می بینی که احساسی شدن...

یعنی واقعا آدم هستن و احساس آدمی، یا همون آب زیرکار خودمون؟!...

ماها، توان تشخیص آدمی رو نداریم...

من خودمو میگم. شما یا تورو نمی دونم...

برای اینکه من، گاهی هنوز میان آدم ها گم میشم...

با اینکه کوچه ها رو بلدم و یا خیابون هارو...

ماشین ها، مغازه ها و رنگ های چراغ قرمز رو...

ولی باز هنوز گاهی میان آدم ها گم میشم...

آدمها رو بلد شدن کار سختی هست...

شما یا تو بلدی!...

واقعا!...

حتی من فکر میکنم ماها خودمون رو هم بلد نیستیم. چه برسه به کسای دیگه...

یک واقعیته...

شاید یک نفری ناراحت بشه ولی من تجربه کردم این...

خیلی بده که دیگه هیچکس نتونه این اتفاق رو درستش کنه...

گاهی احساس گره ی کور میکنم...

گاهی وقت ها حتی از کور بودن هم می گذرم...

تا مردن هم میرم... بدتر از همه اینکه، کسی نباید از احساس وجودت چیزی بفهمه...

احساس ما آدم ها چقدر متفاوته...فکر کن می فهمی...

خدانگهدار... مگه ماها چندتا دل داریم! چقدر سخته که باید بی تفاوت باشم...

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا


دیدن هم سخت شده ها!!! همه دوست دارن ببینن ولی من دیگه طاقت دیدن هم ندارم...


سلام.

هیچ وقت این روز رو دوست نداشتم. هیچ وقت...

همیشه سخت می گذشت بهم. دارم دیونه میشم...

امروز مثل هرسال باهام تماس گرفتن...

مثل همیشه جواب مبهم دادم...

نمی دونم چیکارکنم. به خدا نمی دونم...

می ترسم خیلی...

هراس دارم...

نکنه یه وقتی....

خدایا خودت می دونی که دلیل من چی هست...

خدایا قبول کن...

می دونم کار هر ساله بود ولی خیلی از اتفاق ها، منصرفم کرد...

بازم نمی دونم... دارم دیونه میشم...

خدانگهدار...

نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا


زندگی، نمک نریز. تن و بدن پر از زخم هست...


سلام.

همیشه اول نوشتن مشکل دارم...

نمیدونم از کجاها شروع کنم...

از کوچیک یا بزرگ!...

توی این چند روزه اگه بشه میخوام برم به دیدن یک نفر...

خیلی وقته ندیدمش. ببینمش چقدر بزرگ شده...

چهره ی معصومش، هیچ وقت یادم نمیره...

امروز یک خبر بد شنیدم. شایدم خوب باشه. نمیدونم...

یه اتفاقی داره می افته. حالا جوانبش بد یا خوب، نمیدونم... واقعا نمیدونم...

امروز صبح رفته بودم یک جایی که، چهره ها و زندگی های متفاوتی بود در مردمانش...

چهره هایی که، واقعا سادگی و ندارمی داشتن...

با چشمام دیدم که هنوز آدم هایی بیچاره تر از ماها هم هست...

اونجا بود که یاد همون یک نفر افتادم...

امیدوارم که خدا واقعا صبرشون بده... صبر تحمل...

حرف مرگ نیست. حرف خیلی چیزها هست. خیلی...

یک نفری رو دیدم و در موردش سوال کردم...

ناگفته هایی شنیدم که متفاوت بودن رو واقعا لمس کردم...

احساسشون رو دیدم که چقدر خوشحال میشن وقتی یک نفر بهشون توجه می کنه...

چقدر آرام بودن...خیلی...

کافیه دیگه گفتن...

خدانگهدار...

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |