تبليغاتX
رد پای یک فریاد


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا


من به خوشامدگويي تابلوي خيابان هم، دلخوشم...


سلام.

هنوز ساعتي نميگذره از نوشته ي قبل كه دوباره لب هام، تحرك پيدا كردن...

شايد دليل خاصي داشته باشه... بگذريم...

چند وقت پيش كه به خاطر يك رويداد كوتاه رفته بودم خارج از كشور، اونجا چيزايي رو ديدم كه برام جالب انگيز بود...

ديدم مردم اونجا با تخيلات وجودشون، چجوري دارن زندگي ميكنن...

كنجكاوي بود...

ديدم دنيا رو طوري ترسيم كردن كه انگار واقعيت داره...

خيلي زود هر رويدادي رو فراموش ميكنن...

ديدم چه واقعيت انديش هستن...

اونجا به خودم گفتم، من با "هنوز" دارم زندگي ميكنم ولي اينها چي!...

از اون موقع سعي كردم اينجوري باشم يعني واقعيت انديش. تا اينكه امشب T7 رو شنيدم...

گفتم يك يادي كرده باشم. همين...

خدانگهدار... T7 از اينجا ميتونيد گوش كنيد...

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

به نام خدا


سلام.

سكوت يا آرامش...

اين روزها، سكوت رنگ خيالم رو گرفته...

چه خوبه گاهي، خيال آدم رنگ سكوت بگيره...

اين روزها چشمام و گوش شنوام بيشتر برق و زنگ ميزنن تا لب هام...

براي اينكه واقعيت زندگي و هم احساس و دل آدما رو ببينم...

وقتي مي بينم به خودم ميگم، دل خوشي فقط يك جور بدست مياد...

اونم جوري كه بايد یک جفت چشم کور و گوش كر داشت...

اره چشم كور و گوش كر...

نديدن و نشنيدن واقعيت ها، آدم رو به زندگي وا ميداره...

چه زندگي ها كه، بعضي ها مي كنن...

من يا شما، كجاي كاريم!!

آنها كه رفتن و زندگي كردن. فقط من و شما مانديم سر خط...

سكوت اين روزها، كمتر از مرگ نيست...

توجه كنيد!!... باطل شدن نزديك هست...

خدانگهدار...

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |