"یا اباصالح المهدی عج"
به نام خدا زندگی، نمک نریز. تن و بدن پر از زخم هست...
سلام. همیشه
اول نوشتن مشکل دارم... نمیدونم
از کجاها شروع کنم... از
کوچیک یا بزرگ!... توی
این چند روزه اگه بشه میخوام برم به دیدن یک نفر... خیلی
وقته ندیدمش. ببینمش چقدر بزرگ شده... چهره
ی معصومش، هیچ وقت یادم نمیره... امروز
یک خبر بد شنیدم. شایدم خوب باشه. نمیدونم... یه
اتفاقی داره می افته. حالا جوانبش بد یا خوب، نمیدونم... واقعا نمیدونم... امروز
صبح رفته بودم یک جایی که، چهره ها و زندگی های متفاوتی بود در مردمانش... چهره
هایی که، واقعا سادگی و ندارمی داشتن... با
چشمام دیدم که هنوز آدم هایی بیچاره تر از ماها هم هست... اونجا
بود که یاد همون یک نفر افتادم... امیدوارم
که خدا واقعا صبرشون بده... صبر تحمل... حرف
مرگ نیست. حرف خیلی چیزها هست. خیلی... یک
نفری رو دیدم و در موردش سوال کردم... ناگفته
هایی شنیدم که متفاوت بودن رو واقعا لمس کردم... احساسشون
رو دیدم که چقدر خوشحال میشن وقتی یک نفر بهشون توجه می کنه... چقدر
آرام بودن...خیلی... کافیه
دیگه گفتن... خدانگهدار...


