"یا اباصالح المهدی عج"
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ما به چه کارش میخورد که چو برق آمد و در خشک و ترمابر زد و رفت رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش عقل فریاد بر آورد و به صحرا زد و رفت
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...![]()
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...![]()
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل آب پاک و زلالی...
چون آب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...![]()
چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...


