"یا اباصالح المهدی عج"
سلام ای همیگشی من... و این هم یادداشتی دیگر... سلام... می خوام از حقیقت بگم. حقیقتی که، خودمون نمی خوایم بدانیم و ببینیم. دور نشو، بنشین و بنگر که چه بودیم و چه شدیم. واقعیت رو بنگر، نه چیز دیگری را. بنشین و بنگر به دنیا. چشمهایت را باز کن، زندگی را نظاره کن که هیچ وقت این چنین نخواهی دید. حقیقت زندگی، این چنین نیست. اشتباه بود. سال هاست که اشتباه بود و ندانستم. از سر و سوی این دنیای پوچ، به حقیقت هایی که باید پی می بردم، نبردم. گذشت سال ها با هدفی پوچ. هیچ وقت واقعیت را نپذیرفتی، که انسان جزئی از واقعیت هست، که به وجود آمد. ما آمدیم تا ثابت کنیم انسانیت چیزی به جزء عشق نیست. ولی افسوس که تو پی نبردی. عشق، مسیری است که مارا به خدا وصل می کند. عشق، مسیری است که ما را به هم وصل می کند نه چیز دیگری. گذراندم این عشق را، که یک سوی آن پوچ و خالی بود و جوابی هم به جزء پوچ و خالی بودنش نیافتم. تباهی را گذراندم، در یک عمر. یک عمر که هیچ وقت از یادها نخواد رفت و همچنان عمر من خواهم بود. راهی ندارم برای جبران. ولی می نگرم به حقیقت ها که چیزی به جزء حقیقت، در درون من نبود. خودم،گم گشته ی محبت شدم ولی محبت خودم را نثار تو کردم. عاشق گشتم و هنوز پای بند به این عشق. میان رفتن و ماندن، گرفتار شدم تا به اینجا ختم شدم. دل کندنم از تو، مثل دل کندن از جانم هست. چیزی به جزء مرگ نیست. چشمه ی گریه راه افتاد و دل شوره ها به بی انتها رسیدن. من ماندم و رفاقت اشک و دل واپسی ها. نه چیز دیگری. روز و شبم هردو زخمی در این تباهی بی انتها. و من مانده ام با زخم های بی مرهم در این دنیای بی کس و تنها. من مانده ام و سرگردان با کوله باری از عشق بر دوش، که در این دنیای پوچ نمی دانم کی و کجا، باید کوله بارم را تقسیم کنم و کی و کجا، باید به آرامش برسم. سرگردان در این وسعت بی انتها و سکوت مطلق مانده ام. بروم به کدام پناهگاه!؟ پناهگاهی نمی بینم در این وسعت. چه تلخ است سرگردان بودن، در این دنیای تباهی، که هیچ چیزی به جزء سیاهی نمی بینم. باز هم مانده ام در این سکوت تلخ و بی انتها، با طوفان های سیاهش. که برای من پناهگاهی مثل یک همدم وجود ندارد که به آن پناه ببرم. مانده ام بی سروپیکر در این دنیا. هر شب فقط به یاد تو، از گریه ای می بارم که چیزی به جز یادت در کنارم، نمی بینم. رویای تو هست که یک لحظه از وجودم جدا نمی شود. دوباره تک و تنها مانده ام در این وسعت بی انتها. حقیقت را بنگر، نه چیز دیگری را، که عشق چیزی به جزء حقیقت نیست. من رفاقت خواهم کرد و خواهم ریخت قطره،قطره ی خونم را برای این حقیقت. با یاد تو زنده ماندم و خدا داند که باقی را خواهم ماند یا نه. فریادی به جز فریاد های بی انتهایم در این دنیا، چیزی نخواهی شنید. فریادهای بی انتها "Cry". نوشته شد در تاریخ 87.12.16


