تبليغاتX
رد پای یک فریاد - از پشت پنجره...


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

 گفته هایی از من، تولد...کلیک کن.

و دیگر، فریادی کوچک:

"فریاد است که در سکوت به معنا می رسد و سکوت را در بغضی می آفریند که طوفانی از جنس رگبار را،میشکند...Cry" و یادداشتی دیگر:

سلام.

هنوز فریادی در وجودم، جاریست تا سخن بگویم.

پشت پنجره ایستادم و نیامدی. نشستم و با رویاها، آسمان را گشتیم ولی باز هم نیامدی. با خود خلوتی بی انتها کردم، به کسی دلم را ندادم ولی باز هم نیامدی. سال ها انتظار کشیدم، ولی باز هم نیامدی.

من ماندم و خلوت تنهاییم، ولی باز هم نیامدی...

از پشت پنجره با خورشید سخن می گویم و با قطره های بارون همدمی می کنم ولی باز هم نیامدی.

ستاره ها هر شب، تنهاییم را روشن می کنند ولی باز هم، با نبودن تو تنهای،تنها هستم.

هر شب ماه، همدردی میکند و تنهاییش را نشانم می دهد.

من ماندم و عشق تو در این خلوت بی انتها.

قطره های بارون از روزنه های وجودم روانه می شوند و غصه ها، توی دلم جاری.

بغضم می شکند و دلم هوایی تو می شود پشت این پنجره.

پشت این پنجره به انتظار می مانم تا بیایی. با قطره های بارون، انتظار میکشیم و می مانم تا بیایی.

پناهی نیست که به سوی آن، روانه شوم. هنوز هم به خاطر دل تو، پشت این پنجره ایستاده ام.

خزان ها پشت سرهم می آیند. ولی بهاری نمی بینم. دل خوشیم این است، که بهاری در یاد تو دارم.

برای تو گلم می گویم که مرا از یاد نبر. هنوز هم از عشق، برایت میخوانم.

بی تو من، اسیر آرزوهام. سرگردان، پشت این پنجره.

ثانیه ها هر کدام، با حادثه ایی در کمین نشسته اند تا بگیرن جانم را. بیا تا با آمدنت، ثانیه ها اسیر همیشگی شوند و فاصله ها به فراموشی.

فاصله هایی که تورا از من گرفتند. تا من را، روانه بیابانی خشک کنند. هنوز چیزی از عشقم، نباخته ام توی این بیابان. هنوز سبز،سبزم.

هنوز قطره های بارون، گرمی دلتنگیم را نتوانسته اند سرد کنند. و خورشید، گرمی عشقم را دوچندان کرده است.

ستاره ها روشنی را نشانم دادند و ماه، باهم بودن را، برایم معنی کرد.

با بخار پشت شیشه، دوستت دارم را نقاشی کردم و نشان دادم به سرما.

نشان دادم به سرما که هنوز می توان گرم بود حتی مثل امیدی با روزنه ایی کوچک.

باد هنوز دنبال روزنه های آشنایی می گرد تا خاموش کند شعله اش را. ولی همچنان مثل یک کوه، ایستاده ام. می شکنم این باد را...

هنوز از توی کوچه، به پنجره اتاقت نگاه می کنم و در دلم به یاد دوستت دارم ها می بالم.

هنوز از توی کوچه، چراغ روشن را نظاره می کنم و به یاد دلتنگ بودنت می گریم.

هنوز روشن و خاموش شدن چراغ را، در رویاهای گذشته می بینم و قطره های باران را، روانه می یابم در این تنهایی.

هنوز نوشته ی روی کاغذ و پشت در ایستادن ها را می بینم و در وجود خود، قطره های باران جاری شده را می یابم.

و دیگرو دیگر ها پشت این پنجره...

این است دید من از پشت پنجره تا آن دوردست ها... باز هم خواهی دید، دلتنگی و دوستت دارم های من را، در آن دوردست ها.

فریادی به جز، فریاد من نمی شنوی.

فریادهای بی انتها"Cry" نوشته شده در تاریخ 87.12.18

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |