"یا اباصالح المهدی عج"
بچه که بودم

مدام دستم رااز دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم
و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگی رد شوم .
حالا که ديگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی ،
هر چه وسط خيابان زندگی سر به هوا می دوم ،
هيچ کس حاضر نمی شود دستم را بگيرد و
برای لحظه ای حتی مراقبم باشد .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بلاتكليفم!
مثل كتاب فراموش شده يي
رو نيمكت يه پارک سوت كور
كه باد ديوونه
نخونده ورقش مي زنه
حالا هدف از زندگی چيه؟
دوست دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت
7:49 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |

