"یا اباصالح المهدی عج"
سلام. دوباره امدم... دوباره باز توی این دنیای غریب موندم. غریبم اینجا. تنهای تنها. در سکوتی مبهم و خلوتی بی دروپیکر. این روزا، همه جارو پر کرده غریب بودن. چیزی به جز غریب بودن، نمی بینم هیچ کجا. همراه با فریادی که از هرسوء از وجودم جاریست. دیگه موندم توی این نقطه های انتظار، توی این سکوت مبهمه بی پایان... توی کوچه پس کوچه های خلوت دلم، تک و تنها، با نگاهی معصوم به آن دوردست ها، که نشانه ایی به جز انتظار در وجودم نیست، خیره گشتم و قدم می زنم. بعداز گذشت سال ها بازهم تهی مانده ام. خالی تراز یک نگاه. نگاهی از جنس مهر و محبت. باز هم در سکوتی بی ابهام مانند و خلوتی دگرگون شده، مانده ام. سایه همه جارو پر کرده. پژمرد این روشنی در یک اتفاق فراموش نشدنی. در یک نگاه، سایه بود، که روشنی را به خاموشی، ترجیح داد و تاریکتر از سیاهی به پا کرد. تنها نوشتن برای امروز و فرداهایم، همه در یک نگاه، چیزی به جز خاموشی ندارد. منتظر یک نگاه هستم. نگاهی از یک همسفر که روشنی را به وجود آورد. مگه یادم میره اون قطره های بارون. مگه یادم میره اون همه خاطره ها. مگه یادم میره اون همه جای پا،مگه میشه از یاد برد،مگه میشه... هنوز کوچه کوچه، جای پاهات، بوی عطر گل رُز را در یادم تداعی می کنه. عطر وجودت را در دلم جاری می کنه. مگه یادم میره این همه شور و شوق را... قانع شدم یه یک نگاه یا حرف ولی باز هم ندیدم. باز هم سکوتی مطلق، همه جارو پرکرد و سکوتی بی انتها در دلم جاری. دوباره ماندم و تک و تنها در این خشکی بی انتها... صدایی نمی یاد. به هرسوء که می نگرم، چیزی به جز سکوت، که همه جارو پر کرده نمی بینم. نه صدایی نه آوازی، هیچ نمانده در این خشکی. گذشتم و دوباره هم گذشتم، از آن همه خشکی، که سرسبزی را ببینم ولی بازهم چیزی به جز خشکی ندیدم در این دنیا. با این همه ابهام، پناهی به جز آینه نمی بینم که خیره ی نگاه خود شوم که از چه بگذرم. از گریه کردن و حرف زدن، از دل کندن و نکندن. هر سوء یک سوال بی جواب مانده در انتظار... کم کم نقطه های انتظار هرکدام به سویی دل میکنن تا پیدا کنند جواب بی جوابی ها را. ولی ای کاش روانه شدن را با مُردن به پایان نمی رساندن. دوباره اشک ها جاری و سوختن بی پایان آنها، همچنان پابرجا. اشک های روانه در جوی بی انتها، روی گونه هایم می چکن و فقط، قطره های بارون نظاره گر حرف هایم هستند. برای تحمل این همه سیاهی، فقط به یاد خدا آروم میگیرم... خدا، دوستت دارم به مانند دریایی بی کران... فریادی به جز،فریاد من در این غریب بودن و تنهایی من، نمی شنوی... فریادهای بی انتها "Cry" نوشته شده در تاریخ 87.12.30

