"یا اباصالح المهدی عج"
و باز هم سلام... باز هم پشت یک پنجره و باز هم در سکوتی بی جان مانده ام... در هیاهوی سکوتی چون مطلق و بی جان، و در حال انتظار،به سوی پنجره ی امید به خدا، مثل یک مجسمه،انگار بی جان و بی مفهوم، به دوردست ها می نگرم و بی حرکت،ایستاده ام. دوباره رویاها، در یک لحظه، طرح شدند و باز هم هیچ حرکتی دیده نشد در مجسمه ایی که خود بودم. بی صدا بودم، چون سکوت و بی حرکت بودم،چون لحظه هایی خاکستری. مجسمه، رنگ خاکستری به خود گرفته. انگار سال هاست که خاکستریست. این رنگی نبود. نمی دانم چرا این رنگ رو به خودش گرفت. شاید به خاطر این باشه که سالهاست،در حالتی چون انتظار مانده... ولی،می دونم خیلی وقته داره، این انتظار رو معنی میکنه، فقط برای خودش تنها. عالمی داره نه!!! ولی باید خودش، مواظب خودش باشه. با خودش تنها، همدردی بکنه و خوشحالی هاش و غصه هاش، فقط برای خودش بگه... دنیایی بزرگ برای خودش داره و تنها... هرکی بهش میرسه یک نگاهی بهش می کنه و یک دستی هم روش می کشه... خنده داره نه!! آخه هرکی بهش میرسه فکر میکنه واقعا مجسمه هست... بازم ایستاده، داره خاطره هاشو، دوره میکنه. تمام شدنی نیست. هر لحظه اش تداعی میشه در یک زمان... انگار به یک چیزی رسیده که خیلی ذهنشو مشغول کرده. حالتش، اینجوری نشون میده. شاید هم نه!! ولی بازم میگم، به یک چیزی رسیده... حدس می زنی چی باشه؟؟ فکر بکن، خوده شما که الان داری میخونی و به اینجا رسیدی، چی تو ذهنت آمد؟؟ بازم قبل، که پلک هاشو به هم میزد. ولی حالا نه. همین حرکت روهم به چشماش نمی ده... انگار یکی رو دیده... توی اون دوردست ها... اره درسته، یکی رو دیده... قطره های اشک رو ببین. چه برق میزنه گوشه ی چشماش. و آروم،آروم داره مسیر همیشگی رو طی میکنه. حرکت داد دستشو. دستشو دراز کرد به سوی اون. ولی چه فایده که اون نمی بینه. اگه هم ببینه باز،انگار ندیده... ببین چه حسی داره. ولی طرف مقابلش چی؟؟ سال هاست که مثل یک مجسمه، روز ها و شب هارو طی می کنه و دل به هیچ کسی نبسته و امیدی جز به خدا،به کسه دیگه ایی نداره... سال هاست که داره درد و غم هاشو فقط به خدا میگه... کسی نبود و نیست که ببینه، یک لحظه شو... دست بلند کرده شو، ببین که به سوی خدا گرفته... حالا دیدی، هرچی باشه خدارو داره.دلش رو روانه ی خدا کرده... با اینکه، اون دستشو نگرفت. باز هم داره پیش خدا، براش دعا میکنه... کم کم، دیگه باید از لب پنجره، کنار بیاد. مجسمه، تکان خورد و شکست...آخه وقت نمازه. باید شکرگذاری کنه به درگاه خدا. راه افتاد به سوی عشق الهی و ابدی... دیگه به آخر رسید این فریادها... فریادهای بی انتها "C.r.Y" نوشته شده در تاریخ ۱۶/۰۱/۸۸

