تبليغاتX
رد پای یک فریاد - جاده خاکی...


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"




و باز هم سلام...

باز انتظار. در جاده ایی که چیزی به جز سراب،به دید یک منتظر، به چشم ها نمی آید. فرصتی نیست تا ویران شدن. ویران شدن،تا رفتن و نرسیدن. در جاده ایی که جنسی به جز خاک، در خود نمی بیند.

رفتن و نرسیدن، همه در این جاده به چشم می خورد. اما از ظاهرش پیداست این چنین است،حقیقتش چیز دیگریست. رفتن، ولی تنها بودن توی این مسیر خاکی، مهم است.

گذشت سرپایینی ها. و به مسیری مستقیم، سوق داده شد و حالا به مسیری، که انتهایش ناپیداست، رهایی یافته.

مسیری که انتهایش ناپیداست، چیزی به جز سربالایی در حرکتی از زندگی، در عالمی از رحمت های خدا، نیست. باید گذراند تا به انتها رسید.

سراب ها یکی،یکی گذشتند. و قدم ها به لرزه افتادند. ردپاها، نشانه ایی جز رفتن توی جاده ایی خاکی و بی سوی هدفی، که سالهاست در حال انتظار کشیدن است، در حرکتند. راهی نیست جز رفتن تا رسیدن و باید رفت تا به انتها ختم شد.

سختی ها به چشم میخورد و نگاهی از شکست، در چهره به اجبار، نقش می بندد و قدم ها، لرزان بودن ها را، بیشتر به خود می گیرند. و امید همچنان به رسیدن، کم رنگ، به مقصدها می نگرند.

گذراندن این لحظه هاست که مرگ را تداعی می کند و اینجاست که مرگ در یک نگاه، بودنش را نشان می دهد.

قلب، تپش آرام و امید داشتنش را، کم کم به فراموشی می سپارد و جایش را به ناآرامی، ترجیح می دهد. اشتباهی می نگرد که لحظه های آرام بودن را، به فراموشی، جایگزین می کند. ولی احساس، در این لحظه هاست که همه چیز را در یک نگاه، اجبار به تغییری سریع سوق می دهد.

راهی نیست تا به برگرشت ختم شود. باید رفت و گذراند.

همه چیز در اینجا به معنا میرسد. که دنیا، چیزی به جز امتحان بزرگ نیست.

در این هنگام، یاد گذشته ها بیشتر به چشم می خورد و حسرت آن روزها، که چرا در این جاده ی خاکی پا نهادی تا انتظارها، به پایان رسند.

همین جاست که باید به یادها افتاد. یاد کسی که تو را در این دنیای خاکی نهاد. امید های پژمرده فقط، با یاد آن به زنده بودن، می پیوندند و عادت دارند.

اشتباه بودن احساس، اینجاست که اثبات می شود. در یک لحظه، احساس جای همه امیدهایش را گرفت و مرگ را تداعی کرد و یاد آن صاحب، رحمت های بی انتها، را به فراموشی سپرد.

دوباره امیدها به شوق آمدند و قدم های لرزان را به فراموشی رهگذار کردند. حالا باید، راه را به انتها رساند. باید رفت دوباره. حرکتی از آغاز تا انتها... .

همین جاست که خدا،امید را دوچندان می کند و رحمتش را به رخ می کشد.

در تلاطمی که در جاده به چشم می خورد، زندگی را به معنا می رساند. حالا باید فهمید که زندگی چیست. زندگی، شاخه ایی از رحمت های بی انتهای خداوند متعال، در دنیایی شبیه به درختی عظیم، که بزرگیش ناپیداست، به رخسار کشیده شده است.

هنوز سرسبزی دراین جاده به چشم می خورد. هنوز به جای سراب ها، می توان امید به یگانه خالق هستی داشت و شکرگذاری به درگاهش نهاد.

در هر قدم، توی جاده، ایستادن را به رخ می کشد و گام هایی استوار، سراب ها را به خاموشی هدایت می کند.

دلیل و راز ایستادن ها در چیست؟ خداوند یکتا، آن دلیل موفقیت و آن راز امید به یگانه خالق هستی.

راه را ادامه داد و سختی ها را به فراموشی و درحال گذارندن جاده ی زندگی است.

خدا هست که رحمتش را، نثار تو می کند.

باز فریاد های شکر، با وجود خدا دو چندان می شوند و احساسی جز شکر در وجودش، نمایان نمی شود.

باید رفت تا به انتها رسید و انتظار را به فراموشی سپرد...

فریاد های بی انتهاCry نوشته شده در تاریخ 88/01/21

نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |