تبليغاتX
رد پای یک فریاد - شکستن ها...


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"


سلام...

در هم شکستن، طغیانی است عظیم. که باز هم شکستن بود، که مسیر را در جاده ایی نهاد، که با آن بزرگ شدم...

شکستن، معجزه نبود ولی من شکستم. در بغض بود و تنهایی، که شکستن به اوج رسید.

در فراتر از آسمان ها به اوج رسیدم و تجربه ایی شکل گرفت که خاطرش، عزیزترین است.

از آن سوی دنیا، که با آن به شکستگی چون برگ درخت پاییزی و شاخه ی خشک زمستانی، که همه به رخدادی پیوستند که دنیایم را در مسیری نهادند که سخت مرا در خود گرفتار و بزرگ شدنم را با خود به این سوء کشاند، سخن می گویم.

همه در افق، به نقاشی عظیم، به رنگ سرخ ترسیم می شوند. سرخ بود که معنای شکستن را، بیان می کرد.

سرخ، معنایش را این چنین به گوش می رساند:

مثل سوختن و سازش کردن است.

چهره ایی به رنگ عشق، که همه در یک افق، به جلوه گاهی ترسیم می شوند که منزلگاهی برای غروب خورشید به شمار می روند.

سرخ بودن را، این چنین به رخسار می کشد و سوختن را، شکستن به تماشا می گذارد.

باز هم تماشای افق، درد را نقاشی می کند.

آهی می کشم از درد سوختن. و عشق را در انتظارش می مانم. من آن رفیق نیمه راه نیستم که با خود به فراموشی، رهگذار شوم...

باز هم تماشای این افق، دیدنی است.

آه کشیده شده را، تنها با خود می برم. به دنیایی که شکستگی را، درآن آموختم. و دنیا، در حسرت آه کشیده شده، می گرید و سخت بودن در انتظار را، معنایش می رساند.

باز هم سکوت پابرجا شد.

خلوتی از تنهایی و انتظار بود که سکوت را، نشان داد.

فریادهای انتظار، در یک اتفاق ساده، آن سکوت را پابرجا نهاد و جایش را به قطره هایی از جنس آب، که همه بلوری بودند که در هم می شکستند، جریانی طوفانی به رخ کشیدند.

دست در دست هم دادند که این رویداد را، این چنین، نقاشی کردند و آهی از حسرت ها، بجا گذاشتند.

تنهایی بود که خاطره های با هم بودن را، به یاد آوردند و غم ها را در وجود، به فرو بردند و حادثه ایی تلخ، بوجود آوردند که سال ها، من را، در فراق عشق و دوست داشتنم به تو، در حسرتی جا گذاشتند که کسی دیگر نمی تواند، جای تورا در آغوش من، پر کند.

باز انتظار در جاده ایی که به انتها نرسید، به چشم می خورد.

غم ها، شریک همدرد خود بودند و درد فراق از عشق را، در چهره ای نهادند، که پیری در آن به چشم می خورد.

کم نبود دوریت!! که باید درد عشق به تو را، با باری اضافه، به دوش خود ببرم.

باز آهی می کشم. تا ستاره ها در این شب عزیز، در حسرتی از عشقم بمانند و عشق را طلب کنند.

باز می مانم و در شکستن ها، به خلوتی می نگرم که سکوت، رفیق دردهایم باشد.

باز می مانم تا انتظار، ادامه بودنش را نشان دهد...

و همچنان داستان ادامه دارد...

فریاد ها بودند که درد را نشان دادند.

فریادهای بی انتها "C.r.y" نوشته شده در تاریخ 88.01.28

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |