تبليغاتX
رد پای یک فریاد - دل ناآرام...


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

 سلامی دیگر...


سکوت، غرقه در تنهایی وجودم، رنگ پریشانی به خود گرفت. و من را که اسیر همیشگی نگاه تو هستم، پریشانی را افسون تر از همیشه بر وجودم پایدار ساخت.

دنیا در یک لحظه به نقطه ای رسید که من را در حادثه ایی عظیم فرو برد. یک لحظه غرق در نگاهی شدم که سالهاست درخود به گونه ایی پرورشش داده ام که من را دیوانه ی خود کرده است.

آری دوباره در هم شکسته ام، از درد فراق و دوری و دوست داشتن من به نگاه معصومانه ی او، که جانم را لبریز از فدا کردن خود برای آن گل وجودم، پرپر می کند.

آری دوباره دلتنگ تر از همیشه سخن می گویم در این دنیایی که از هر نقطه ای او، هزاران رهگذر عاشق به سوگ می نشینند.

دوباره دل نا آرامم را چگونه به آرامش خیال برسانم.

دوباره دلتنگ تر از همیشه، چشم به امیدها بسته ام. و بغضی از دلتنگی را در چهره ام، به گونه ایی به رخسار کشیده که گویی سالیان دراز، همچون بغض کرده ایی که دنیارو از نگاه فریب ها می نگرد، به سوگ نشسته است.

دلم را باز در جوابی بگذار که مرهمش را پیدا کند. مرهمی چون جواب دلتنگی های سالیان دراز که در خود، نهفته ایی بزرگ به چشم میخورد که سال ها حیران گشته است.

دل ناآرامم را چگونه درمان کنم در نبودن تو؟!

دوست داشتنم را، فقط برای با تو بودن گذاشته ام و دیگران در جستجو، چیزی به جز پوچ و خالی بودن، برای خود نمی یابند.

نقشی از سکوت و تنهایی، در چهره ام فروزان گذشته است و غم هایی عظیم، همچون کوه هایی سربه فلک کشیده و استوار تراز درختان عظیم، وجودم را دربر گرفته است.

باز دلتنگی ها را باید با خود به گوشه ایی رهگذار کنم که سالهاست، همچون قبل، دیگر دلتنگی ها را به انتظاری کشانده ام که دیگر جوابی برای پاسخ آنها نمی یابم.

چگونه درمان کنم این دل عاشق را و دوست داشتن های نگاهم را، که سال هاست به پرورشی عظیم، در وجودم به اثبات رسیده اند و هر لحظه شوق به دیدن تو می کنند.

چگونه پاسخ بگویم به این شکایت ها و ناآرامی های دل غمگین خود.

دلتنگی را به گونه ایی کشیده ام که دیگر مجال مقاومت را نمی بینم و قطره های بلورین را، هر روز و هر لحظه، جریاندار می بینم از نگاهم.

نگاهی که دیگر، چشمهایش مجال دیدن ندارد. و چیزی نمانده تا این نگاه معصومانه که سال هاست چشم به راه مانده، به خاموشی سپرده شود. و سیاهی در خود و سفیدی در بیرون، به نظارهگر، دیگران تبدیل شوند.

مجال سخن گفتن ها، فقط با دل شوره و دل واپسی ها صحبت می کنند.

کی و کجا به این انتظار که سالها همه را درگیر خود کرده است خاتمه می یابد. و دل ناآرامی را به آرامش خیال نگاه تو به من، می رساند.

باز از چه بگویم، از انتظار، از بی وفایی، از بی قراری...

همه در یک دل به اثباتی رسیده اند که عشق را معنا می کنند. سالهاست که این چنین است و خود را دیوانه ی نگاهی از تو کرده اند.

فریاد های دلتنگیم را شنیدی و باز در انتظار تو می مانم که گویی تو همه ی وجودم هستی...

سالهاست که گریان و چشم به راهت مانده ام و باقی را باز خواهم ماند...

فریادی از وجودم که دوستت دارم...

فریادهای بی انتها "Cry" نوشته شده در تاریخ ۸۸.۰۲.۱۴

نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |