تبليغاتX
رد پای یک فریاد - تقدیر...


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"


 

سلام...

باز رفتنم ادامه یافت...

باز سرگذشت رفتنم به تقدیری برخورد که گویی همه چیز را از گذشته ها، به رخدادهایی از قبل تعیین شده، اثبات داده بودند...

دوباره تکرار بودن را، برایم شکل گرفت...

چه باید کرد که گویی همه چیز، با تو بودن را به فراموشی سپردند...

چه راه هایی را گذراندم تا به اینجا رسیدم. هرکدام فراموش نشدی...

خاطره ها این چنین شکل گرفتند و من را اسیر خود...

نبودن در یک لحظه، که من را به دردی فرو می برد که سال های طولانی گذشته ها را، به چشم هایم نزدیکتر و نزدیکتر می کند ومن را غرقه، در این سال ها...

و دست و پا زدن من در این باتلاق دردآور را، به نمایش می گذارد...

کسی نیست که در یک اتفاق، دست هایم را بگیرد. ولی غرق شدنم را با چشم هایش می بیند...

نفرت انگیز است، این لحظه هایی که همه رنگ سیاهی به خود می گیرند...

تکرار شد این لحظه ها...

پلک هایت را برهم بزن تا شاید، ثانیه هایی از این لحظه ها، از چشمان تو دور بمانند...

چشمهایت را ببند تا درد فراق تو، بیشتر از آنی که هست، و او را به این لحظه ها گرفتار ساخته، در مقابل پلک های نازنینت، نقش نبندد...

باز خواهم رفت تا به انتها، تا به آخر، تا به رسیدن و تا به جان دادن...

چه لحظه هایی هست، وقتی که جان دادن من به خاطر تو باشد...

آری، خواهم رفت تا تورا از لحظه هایی که سال ها در خود گرفتارم ساخته، بگیرم از خدا...

آری، باز خواهم رفت تا تورا از خدایم طلب کنم...

مثل یک کویر، پایدار. با آنکه بی آب و خشک هستم ولی در انتظار قطره ایی از باران رحمت خدا می مانم تا دوباره زنده شدن را ببینم...

چه لحظه هایی هست. انگار همه ردپای یک فریاد هستند...

و باز سکوت و غرق در فریادهای بی صدای دل من...

نمی آید و نیست هیچ. نبود، نمی دانم چرا؟!؟

هرکجا که قدم برداشتم باز نبود فریادی از جنس صدا.

همه بی صدایی را می شنوند و باز، ردپایی بود که فریادم را نشان داد...

چه بی صدایی، سخت است و چه اشک آور...

خود بودم و خدا...کسی نداند چه شد و چه بود این روزگار...

دست هایم لرزان و پاهایم همان گونه. تمام لحظه ها بود این چنین...

کسی نبود باز بشنود. خدا بود و بس...

بارالها خود بودم، پس بگشا مرهم این درد را، که سال هاست با خود می برم از آن نقطه به این نقطه...

کی و کجا پایان خواهد یافت؟!؟

فریادهای بی انتها "Cry" نوشته شده در تاریخ 88.04.25

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |