"یا اباصالح المهدی عج"
سلام... خواهم گفت از دورترین نقطه ها، که همیشه سرآغازی برای باتو
بودن هستند... خواهم گفت و باز سکوتم را با ردپایی از جنس فریاد، که همه
تلخ ترین لحظه های زندگی هستند، به جا می گذارم... و باز خواهم گفت که همه از سوگ بی صدایی، آواز می خوانند... آوازی از دورترین نقطه ها، که فریادهایش همه از ساده بودن
بر می خیزند... آوازی که همه، آن را غریب و ناشناس می دانند... آوازی که عاشقان را، به دورترین نقطه های روزگار می کشاند و
خاطره ها همه دست بر قد خود ایستاده اند... نمایش آنچنان بود که من، باور کردن را از حفظ می دانستم... همه بوی خوبش را، خوب می فهمیدند... همه طعم شیرینش را، خوب می دانستند... نمایش بود که به آخرین نقطه ی پایان رسید... پایان تلخ، همه را به سوگ می کشد... در درون ذهنم، همه به صلابه کشیده شدند و خود آویز بر آن... تلخ بود همه ی این ردپاهای به جا مانده از قبل... نشانی را به جا گذاشت تا من را، در جستجوی آن رهسپار کند.
جستجوها ادامه یافت... جستجو ادامه یافت تا این چنین. ولی هنوز آویز بر صلابه
مانده ام... بی صدایی این فریاد، مرا تا مرز مرگ می کشاند... هر روز تیغ این صلابه ی مرگ آور، دردی افزون تر را به جانم
می گذارد که ردپاها، بیشتر به چشم های او، آشنا می آیند... باز امیدها همه بوی مرگ را، برایم تداعی می کنند... برگه های یادداشت، خود باور ندارند که این چنین نوشته های
من، بر روی سطرهای خط،خطی، سر می خورند... سطرها، یکی یکی، همه باران را می بینند، که از روزنه های
وجودم جاری، و جریانی خروشان را با خود به ارمغان این چشم ها می آورند... لحظه ها، همه، لحظه های طوفانی هست که غرق شدن را هشدار می
دهند. با دستمال های سیاه، که شکی در آن به وجود نمی آورند... خون سرخم جاری، چشم هایم نظاره گر و اطرافم سیاهی و فکرم،
آویز بر صلابه ی تیغ کشان... همه سخن می گویند، حتی لحظه ها... ردپاهای سرخ، از فریاد وجودم، به جا می مانند... من خاکسترم، از این آتش افزون... آتش می گیرد و مذابی را روانه ی می سازد تا ردپاهای سرخ،
نقش ببندند... سرد و خاموش را چگونه تجربه کنم. و آن مذاب سرخ هستم... مذابی از خاکستر وجود خودم، که از دهانه ی این فریادها
بیرون می آیند... فریادها، همه بوی سرخ و آتشین لحظه های دلتنگی من را می
دهند... بوی گل های یاس، از دلتنگیم جاری و انتظار به مانند یک
بیابان خشک در فراق یک قطره ی باران، از نفس هایم می دمند... چه تلخ است همه ی این لحظه ها، که حتی ثانیه یی، آرام شدن
را تجربه نمی کنند... ردپاها همچنان به جا می مانند... فریادهای بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.05.22

