"یا اباصالح المهدی عج"
سلام... از تو دور افتاده ام!! دوستت داشتم، مثل یک دیوانه... دیوانه ای که، بودن را با تو آموخت... مثل پاره سنگ ها!! انگار زیر پاها، ناله کنان می مانم... از تو دور افتادم... مثل یک شمع سوختم، و باز پروانه ای نبود... آواز خوان های همیشگی، به سوگ نشسته اند. بخوانید دوباره ناله
ها را، که باید ردپاهای سنگی به جای بمانند... ردپاها، همه محو هستند... دلیل سنگ بودن، محو بودن بر خود دارند... باز این چنین خواست که از تو دور افتادم... و هر بار ناامید شعله میکشم و بر می گردم به تو. خواب هایم
همه حقیقت... برگشتنم به خاک سوز ناله می کشد و دور افتادنم از تو تیغه
بر جانم می تراشد... تیغه ها بر صلابه، منتظر... نگاهم به دور افتاده هاست، که مثل دیوانه ایی آموخت نگاه
را... و آن نیستم دیگر، که تو می نگاشتی... من آن سر در فرو برده ی کفن پوش، که هرلحظه ناامیدی مرا می
فشارد... من آن تنه بی جان و افتاده بر پاره سنگ ها، که یک لحظه
راحتی باز نبود در کنارم... من آن هستم که افتادم از تو دور، به آخرین نقطه های صفر، که
دیگر مجالی برای رسیدن نیست... آواز ها به پا، فریادی آمد... فریادی آمد که او رفت دیگر، از این خاطره های ناله کنان... ناله ها، غم گرفته اند... سوگ و بی صدایی را، آموخته اند... آموخته هایی که هر کدام را، هر روز بر روی سطر خط خطی دفتر
آموخته هایم، خط می زد... چه کلاسی بود، چه درسی... که همه فرار را، حتی فرار از خود نیز آموختند... ای کاش درسمان را، این چنین نیمه کاره به پایان نمی
رساندیم... ای کاش هم کلاسی بودن را، این چنین از یاد نمی بردیم... ای کاش آموخته هایمان را، واقعا آموخته بودیم... پاره سنگ ها، چاره ایی جز پاک کردن رد پاها ندارند... شاید این دفعه رد پایی از من به جای، نماند... فریاد هایم، دیگر همه بی صدا... اشک هایم همه بی رنگ... شاید مردنم هم بی صدا... از تو دور افتادن، حادثه هایی اعظیم را رخ دادند، که هرکدام جاذبه
هایی را شکل دادند... جاذبه ها، برای دیگران تماشا ایست... ما دور افتادیم... ولی دیگران نه!!! ردپاهای دیگران، این چنین می گویند... و باز ما دور افتادیم ازهم و باز انتظار، در راه هست... می مانم باز در یک انتظار... فریادهای بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.06.02

