تبليغاتX
رد پای یک فریاد - من و تو...


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا...


سلام...

من و تو...

من و دیگر هیچ...

واژه ایی هیچ معنا گرفت در این وسعت، به جای تو...

واژه ها یکی یکی آمدند و مثل عابران پیاده، بر روی دل ما رهگذار شدند...

شعرهای ماندن، همه قشنگ بود و فکرهای فردا قشنگ تر...

این بود گذری از من و تو، در تاریخی از زمان های زندگی ثانیه ها، که همه، گذر زمان و تغییرها را نشان می دهند...

شاید دیگر زمانی نباشد...

همه از یک لحظه ی خالی از بغض، پا به اینجا نهادیم و راه برگشت را، با دلی پر از بغض ترک کرده ایم...

دوباره شاید دل بغض آلود، طاقت دوام را نداشته باشد و شکستن را ترجیح دهد...

تنهای تنها، با سکوتی مبهم، با ردپایی به جا گذاشته...

به دنبال واژه ایی می نگرنم که خود را بیرون آورم...

می نگرم به همه جا، ولی باز نمی یابم...

کوچه ها همه غریب، مردمانش همه ناآشنا...

نگاه ها، همچون خیره کننده...

با بودن ماه، باز هم همه جا تاریک...

حاشیه های دل تو، صحبتی از رفتن بجا می گذارند...

از وقتی صحبت های رفتن ها آمده اند، شاید مهربانی ها از آنجا سرچشمه گرفته باشند...

درخت های بلند آرزوها، همه یکی یکی با تبر پیرمرد جنگل روزگار، قطع شده اند...

چشم ها، دیگر مجال دیدن ندارند...

جرات نگاه عشق، دیگر نیست...

بوسه ها، دیگر جایی را ندارند که نوازش کنند...

ستاره ایی که هرشب ادعایش ماه بود، دیگر خاموش شده بود...

ماه دیگر نبود...

پاره سنگ های ستاره، فروزان تر از همیشه، و در حال شکستن بودند...

دریا دیگر نگاهی نداشت به ماهی ها...

ردپاهای داغ سرخ، روانه از دل ناآرامم، که از دهانه ها سرچشمه می گرفتند...

کوه ها، همچون دلم ناآرامم بودند...

شکستم آنچنان، که داغی بی اثر بود...

من و ؟؟؟...

باز واژه ایی نداشتم تا پر کنم...

باز شاید سرد و خاموش شدم...

می نگرم به واژها تا چیزی بیابم...

مثل پرنده ها به دنبال دونه...

باز رفتن...

باز رفتنه من و تو،شاید سرآغازی برای یک زیستن باشد...

و باز حاشیه ی این ردپاهای بجا مانده، شاید همه فریادی از من باشد...

فریاد های بی انتها "Cry" نوشته در تاریخ 88.06.03

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |