"یا اباصالح المهدی عج"
سلام... لحظه ها ؟! لحظه، لحظه های حال خوش بودن نیست... لحظه، لحظه های بده فانوس روشن، در بادی سرد و به خاموشی رسیدن است... فانوس ها، چشمک می زنند و باد ها خاموشی را به ارمغان می آورند... رهگذر، تک و تنها و خیالی افسون را، از بغض به خود دارد... لحظه ها، همه بوی دلتنگی و یادهای روزگار را می دهند... درست در یک لحظه ی تاریک و بغض آلود... دل ها به بوی لحظه ها، آشنای قدیمی دارند و باز هنوز این آشنایی را مثل گلی تازه و خوش بو به خیال می بینند... دل، هوای نوازش دارد... خیس و دست های سرد !!! هر دو یکدیگر را لمس می کنند... چشم و دل، هر دو نظاره گر... رفیق های قدیمی، همیشه به یاد هم هستند. مثل دست و خیسی چشم ها... باز هوای بغض آلود، می دمد... نفس ها، سرد و کم فروغ... لحظه های بی رمق، این گونه به خیال می آید... نمی دانم، شاید باز خاموش شدن را، به نگاه ها باید آموخت... از یک طرف می آید و رهگذر، در طرف مجاور... آن خیس و حالی سرد، به خود دارد... لحظه ها این گونه اند... ناآرام...!! مردن، باز مرحمی نیست که درد را خاموش کند... باز باید شکست، در خیالی که حقیقت هست... فریاد، دیگر بغض آلود است... ردپاها شکننده... طوفانی سرد می وزد در این لحظه های دل، که بوی یک آشنا را فقط می مشامد... آن، چه هست که این گونه، دیوانه ایی را می کشاند به خود... فریاد می آید، خیس و تند است... سنگین است، نگاه های یک منتظر... آرام، کم کم باید شکست، بغض های شکسته را... شاید، آرام شد...شاید... انتهای سرنوشت، شاید آشنایی باشد با بغض های شکسته... آرام و رد پایی از یک فریاد، که همه بوی انتظار را می دمند، به مشام می آید... فریادهای بی انتها "Cry" نوشته شده در تاریخ 88.07.05

