یا اباصالح المهدی عج
سلام... سپیدی، در بر می گیرد... سیاهی جایی ندارد دیگر... جایی ندارد در این واژه های سبک نشینه تنهایی های من... بی نشان بودنه واژه ها در سیاهی، راهی را در میان کوچه های
دلم که همیشه سرشار از گُم شدن هست، چیز دیگری را ارمغان نمی آورد... سپیدی واژه ها، همه جا را از نشاط هوای تازه، خبر می دهد... رها کردن سیاهی... دیگر چیزی را به جز این، در رویاهایم نمی بینم... دیگر دوست داشتن ها، برایم همچون رویایی ناپذیر می ماند... دیگر سپیدی نگاه معصومانه چشم هایم، جرات پلک زدن به مقابل
احساس سالیان طولانیم را ندارد... دیگر توانی نیست تا من را رها کند... جایی نمانده است دیگر... جایی نمانده است دیگر تا پر نکند با لحظه هایی غم انگیز
جانم را که همه جا، شکستن را می بینم... همیشه نگاهی به لحظه ها، بغضی را که در سینه ام می نشاند،
دنیا را آلوده تر از حال، از سیاهی چشم ها هم می بینم... واژه هایی که سالیان دراز را با خود همسفر کرده بودم، همچون
تلخ ترین ها، با خاموشی از نگاه پلک هایم که من را تنها می نگارد، می بینم... باز رفتن های بی انتها... باز رفتن های بی انتها و دست های گرفته شده به سوی هدف و
قدم هایی که از پاهایم سرچشمه می گیرند، توان همیشگی لحظه های رها کردن خود را، از
واژه های سیاهی ندارند... کجاست تا سپیدی پر کند، لحظه های دردآور را... فریاد های بی نشان از وجودم جاریست... اشک های بی نشان، که گونه ها را سرختر از حال، به دیدگان می
آورد، سرگردان می بینم... همیشه خواسته های دل، من را آویز بر صلابه می خواند... آهی ندارم دیگر... کشیدن آه هم دیگر، یک لحظه از جانم را سبک وار، نمی
نگارد... چه لحظه هایست... همه از پایان و بی رمق بودن، سخن می گویند... سخن هایی که هر کدام به زبان آوردن هم، مثل تیغ بر رگ
کشیدن، می ماند... دیگر مجالی نیست... سیاهی است که مجال رها کردن خود را، نیز بسته است... سپیدی باز آید... باز آید تا رها کردن را خوب بیازمایم... رها کردن فریاد ها، که حتی در خواب هم نمی بینم... ردپاها را بنگر... فریاد های بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.08.08