"یا اباصالح المهدی عج"
به نام خدا سلام. این جمله رو که دیدم،برام جالب بود، گفتم بزارم اینجا تا شماها هم ببینید. به بازار سیاه رفتم برای خرید عشق، اما در ابتدای ورودم رو کاغذی خواندم: در غرفه ی هوس بازان، عشق را به حراج گذاشته اند، به قیمت نابودی پاکبازان. شاید نگاهی نمونده باشه برام دیگه...نمی دونم!! سلام... باز چشم ها، می گریند... چشم ها، گونه های سرخ رنگ را، نقش بر چهره می بندند... گونه هایی که سرد و سرخ بودن را، ارغوانی از روزهای دنیای
کنونی، به خود دارند... چشم ها است که نظاره های فصل های قبل را همچون تازه، به یادگار
همیشگی این دیدگان می آورند... آنچنان خواب را زنده می نگارد که هیچ نشانه ایی را، از همه
رویاهای خواب بودن به جا نمی گذارد... مست و به خواب فرو بردن... یاد چشم ها، آنچنان من را مست و به خواب فرو می بُرد، که
گویی در همان لحظه، نظاره های فصل های قبل را می دیدم... چشم ها چه کردند... چه کردند که این گونه ذره های آب را از وجودم جاری
ساختند... ذره های آب، نگاه من را خط خطی می کند... نگاهی که از عمق وجودم جاریست، تا فاصله ایی از تنهایی را، از
نقش بستن بر جانم، نکشاند... باز ذره های آب، حسرتی را در نگاهی می کشاند... دل دیگر طاقتی ندارد... دل به مردن ختم می شود... دیگر نگاهی از چشم ها، با وجودی از گل و بوسه، که همه سرشار
از محبت هست، نیست تا امید به زنده بودن، به آن دل دهد... گویی دیگر مجال نگاهی نیست... نمی یابم دیگر، لحظه هایی را که از گل و بوسه پر شده باشند،
همه جا پر از فاصله هایی از تنهایی می یابم... خالی می مانم... بغضم را در لابلای پلک های خاک خورده می یابم... در نگاه هم، دیگر رمقی نیست... نفس هایم، همه بوی بد خاکستری لحظه های رنج خورده را
دارد... خواهم رفت تا شکستن، در این لحظه های بی نگاه خود... معصومانه می گریم تا شاید، تنهایی همیشگیم را تنها نذارم... همچون فانوس شکسته، خسته تر از هر لحظه ی غم آلود، تاریک می
شوم... همه از شاکی های نگاه، سخن می گویند... دیگر مجالی که باید نگاه کردن را از آن خود کند، نیست... نمی یابم دیگر... سرخی گونه هاست که شرطه چشم به راه بودن را، همچون تیغ بر
جان زدن می نگارد... گریه های تنهایی خود، برنده تر از تیغ های حال نگاه چشم
هاست... دیگر مجال پروازی نیست به آن دیار کهکشان سالیان قبل... فریادی از سوز دل که همه، لحظه ایی از تنهایی را نشان می دهد،
می آید... رد پاها دیگر مجال رفتن ندارند... سوز دل، مرگیست، که فراتر از جانم را می فشارد... فریاد های بی انتها "Cry"
نوشته شده در تاریخ 88.08.20

