تبليغاتX
رد پای یک فریاد - نرفتن...


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا



سلام... دنیایم را بنگر; سکوت مطلقی پابرجاست و من مانده ام در گردبادی از سکوت که جانم را لبریز پریشانی ها کرده است... Cry


مطلب وبلاگ کلوب، لولای شکسته کلیک کن.



سلام...

وقت رفتن، و وقته سازهای بی نگاه...

به مانند، جا ماندن در یک راه...

رخسارهای رنگ پریده ی زرد...

به پیوست، صورته نیمه آلود، از بغض های رنج...

همه نشانی از درونم را با لحظه هایی تلخ، به نمایش پرده ی زمان می آورند...

کوچه هایی بی نشان، در حال سپردن قدم های خاک خورده، تا به آن هنگامه ی تاریکی نیمه شب، گویای لحظه های سرد وجودم، بر زمان حال کنونی، پیوست خورده است...

گفته هایی که همه، به امید دیدار دوباره ی لحظه هایی از گذشته ی خود، بر زبان می آورم تا همچنان دل خوشیم را زنده نگه دارم...

آنچنان سرد شکسته ام که زمان، برایم ترسی را تداعی می کند که جانم را، لرزشی تلخ تکان می دهد...

من، آن نیستم که دیگر زمان تلخ را نبینم...

دستی نیست تا باز کند تمام گره های خیال حالم را، که همه سرشار از شکستن سرد است...

خواهم چشید، باز همه ی لحظه های وجودم را...

تپش ها!!!!...

تند می زند در قلب خونین بارم...

تپش ها در حسرت مانده اند...

که لحظه های سبک را، تجربه ی خیال خود کنند...

می زند تپش های خونین، بر صورت نگاه قلبم، که فقط گریان بودن را، سرشار از وجودم می آفریند...

دل کندن از خانه های گذشته ی قبل، که غریب حال است، نمی توان به سادگی گذشت...

گرفتار لحظه های سخته دنیای کنونی شده ام...

آمدن، راه ساده ایی بود و رفتن، تلخ ترین دشواری های کنونی است...

آمدن، ساده بودن را به نمایشی از پرده ی روزگار درآورد و رفتن، سوز دردش را فقط می فشارد...

نیامدن دل...

دل، سخنی از نیامدن، به راه دیگر می زند و رفتن ها را باز بی جان می کند...

مجالی نیست دیگر...

همه ی جانم، سخن از ماندن می نگارد تا دل، تنها نباشد...

امروز و فرداها، همه، یک رنگ دل هستند به ماندن...

دل گرفته گی هاست که اینگونه، فریاد را می دمد از وجود جانم...

جا ماندنه دل، لحظه هایی را نشان می دهد که همچون به روزگاری رسیده است، که رفیق نیمه راه بودن را هرگز نخواهد چشید...

من هنوز راهی را برای بودن می یابم تا نیمه راهی بودنه دل را، بی معنای دنیای کنونی کنم...

همه جا، رد پای انتظار می نشیند...

سخنش را می شنوی...

تنهایی را فقط می خوانم در وجود...

تا شریک تنهایی های خود باشم...

فریادهای بی انتها "Cry" نوشته شده در تاریخ 88.08.25

نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |