تبليغاتX
رد پای یک فریاد - پریشانی...


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا



وقتی دلت خیلی... مجال صحبتی نمی تونه دیگه باشه...

کاش برای همیشه خاموش میشدم از این دنیا...


مطلب وبلاگ کلوب: هرجا چراغی روشنه کلیک کن.

شب آرزوها: امشب فرشتگان بر زمین نزول می كنند کلیک کن.



سلام...

پریشانم. بیش از آن پریشانم...

انگار نگاهی پریشان در من، راهی رو در بر گرفته...

و یا سال هاست که پریشانی را شاید می یابم...

از ترس تنهایی، باید چراغی را روشن کنم...

آن چراغ زرد رنگ، از سقف اتاق را...

مثل آن بالا...

گاه، گاهی که به آن نگاه می کنم، انگار در زیر روشناییش، من را حبس نهاده است...

و یا اعتراف می گیرد...

لحظه هایم، تلخ نگاشته شده اند...

چه کسی، توان ماندن در پشت این تلخی ها را دارد!...

صبری دیگر ندارم...

چه تلخ است، لحظه ها...

هم پیمانی نیست که ترس لحظه ها را فرو ریزد...

حس لحظه ها، همه وحشت آور است...

وحشتی با طوفان بزرگ بی نگاهی تو...

خواهم مُرد، از سرگذشتی چون، طوفان سرد بی تو...

گاهی دیگر نباید بیش از این سخنی را گفت... خدانگهدار...

نوشته شده درتاریخ 89.03.23

نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |