تبليغاتX
رد پای یک فریاد - نگاه...


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا



سنگ ریزه ها به رسول سلام داده بودند کلیک کن.

به انكار هم برمي خيزيم و سيب اعتماد به خاك مي افتد.

سقوط همين جاست...



سلام...

دوباره در اینجا می نویسم، که شاید یک لحظه آرامش را در خود ببینم...

سختی و یا عادت، که این همه سال رو در من گذروند و دوباره می گذرونه، فقط یک دوست داشتن رو نشانم داد...

وقتی دلم هوای صحبتی می کنه و تا میام صحبتی رو روانه کنم، سکوت، دلم رو نشانه میره و من رو به تمام کردن صحبت هام، سوق می ده...

فقط سکوت رو ترجیح می دم...

زندگی برای من، با سکوت بهتره...

پس تمامش می کنم صحبتم رو...

و آخر، اینگونه پایانی رو برای صحبتم می نویسم:

من با یک نگاه، آشنا شدم...

باهم حرف زدیم...

خیلی افسانه ایی بود، خیلی...

اما بعد، خورشید بالا آمد...

خوب حقیقت اینه...

همینجا. من تنها ماندم...

سال هاست که تنها ماندم...

پایان...

خدانگهدار تا وقتی...

نوشته شده در تاریخ 89.04.01

نوشته شده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |