تبليغاتX
رد پای یک فریاد - تاس میریزم که شاید...


رد پای یک فریاد

"یا اباصالح المهدی عج"

به نام خدا



گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم. یاد آنهایی را که با بودنشان، بودنمان را به بازی گرفته اند...


سلام.

یه ذره صحبت کردن، شاید بد نباشه...

اونم از یک نگاه دیگه...

هر روزی که میگذره بیشتر دارم حساس میشم به اتفاق ها و رویدادهای زندگیم...

همیشه تو فکر یک راهی بودم که یک جورایی از اینجا دور بشم...

فعلا که هنوز به نتیجه ایی نرسیدیم...

هر کسی افکار متفاوتی داره. شاید توی رفتارهایی که صورت میده، نشه حسش کرد. شاید هم بشه!!

گاهی طوری رفتار می کنم که عده ایی میگن خوش ترین آدمه روی زمینی!!! برای خودم جالبه...

افکار من کجا، خوش ترین آدم کجا!!!

فرسنگ ها، فاصله بینشون هست...

تا حالا اندازه نگرفتم. ولی مطمئنم که فرسنگ ها فاصله هست...

مثل فاصله ایی که بین آدم و عشق می افته...

شاید هم، دوست داشتن...

کاش میشد که تاس انداخت...

با تاس انداختن، آدم راه زندگی رو از اول انتخاب میکرد...

جفت شش یا هیچ!!!

اون موقع اگه می باختی، دیگه از تاس انداختنت بود نه چیز دیگه ایی...

حالا یه تاس بندازم؟؟

تاس میریزم که شاید، عشقم را نباختم!!!

دیگه کار از کار گذشته. بیخیال تاس انداختن ما...

خدانگهدار تا وقتی...

نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط ΞC.r.YΞ| |